من فردی
انقلابی هستم. انقلابیون همیشه اقبالِ شرکت در انقلاب را ندارند. آنان انقلابیاند
چرا که تنها راه نجات بشریت را انقلاب علیه بردگی میدانند و در تمام زندگی برای
آن تلاش میکنند.
اما من
انقلابی خوشاقبالی بودهام که چندین سال در انقلابی زنده و در حال باروری نقش
داشتهام. روز پس از روز و ساعت پس از ساعت گفتیم و فریاد زدیم که ایران آبستنِ
انقلاب است. ضد انقلاب یا آیهی یاس میخواند و میگفت امیدی نیست و یا نعرهی
مستانه میزد که کشتیم و تمامتان کردیم و دیگر انقلابی نخواهید دید! من و سایر
انقلابیون اما همیشه دلمان گرم نفس گرم مردمی بود که شور انقلاب و اعتراض را در
وجناتشان میدیدیم و میدانستیم که دیر یا زود عازم نبرد نهایی میشوند.
امروز که
انقلاب مردم ایران در سال 1388 آغاز شده است دلم تاپ تاپ برای بودن در تهران میتپد.
لعنت میفرستم به شرایطی که باعث شده نتوانم همین فردا سوار هواپیما شوم و در
تهران پیاده شوم. جهان ما به این راحتی انقلابهای به این عظمت به خود نمیبیند. و
امروز آتشِ انقلاب در سرزمین من زبانه میکشد؛ که مردم همزبان من آن را به پا
کردهاند؛ که سالها سلاحم را برای آن صیغل دادم و با امید آن جنگیدم.
حسرت نبودن
در تهران قلبم را میفشارد. ده ماه پیش در همان خیابانها بودم. ایکاش و ایکاش میتوانستم
این لحظه هم در میان مردم آزاده و شجاع و رزمندهای باشم که باز هم جهان را در
حیرت خود فروبردهاند.
قلبم برای
این مردم میتپد و از پشتِ جبهه، از این فرسنگها دورتر، هر چه از دستم برآید برای
پیروزی انقلابشان میکنم. این انقلابی است که به تمام تودههای جهان امید
بخشیده؛ این انقلابی است که آغاز راه نجات بشریت است.
باید از
خود بپرسیم که آیا رهبری لازم آن تامین میشود یا نه؟ آیا نیرویی پیدا میشود تا
انقلاب را رهبری کند و خامنهایها را در هم شکند و از موسویها گذر کند و به ارتشهای
جهانی امپریالیستها اجازهی حمله ندهد و سنگ بنای نظمی نوین را بریزد؟
مردم ایران
ثابت کردهاند در بیباکی و جسارت و حتی بلوغ سیاسی هیچ چیز کم ندارند. تنها آن
رهبری شایسته است که باید این نیروی عظیم انقلابی را به پیروزی رهنمون سازد...
زنده باد
انقلاب ایران!
مرگ بر
سرکوب و استبداد!
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
پس از اینکه
شانزده سال اول زندگی را در ایران گذراندم حدود پنج سال است که به جز یک وقفهی یک
ساله در خارج از ایران زندگی کردم. یک سال در انگلستان، دو سال در مالزی و حالا
نزدیک یک سال در کانادا. زندگی در کشوری غیر از محل تولد، و کلا تغییر محل زندگی،
پیامدهای خاص خودش را دارد.مهمترین آنها
اینست که باید در جوی با زبانی جدید زندگی کنی و در ضمن در کشور جدید کسی را نمیشناسی
و باید همه چیز را از نو بسازی. این همیشه چالشی بوده که از آن استقبال کردهام.
اولین شهر
خارجی که در آن زندگی کردم شهر کوچکی بود در جنوب غربی انگلستان: باث، که همچنان
به آن عشق میورزم، هشتاد هزار نفر جمعیت دارد و 97.2 درصد این جمعیت سفیدپوست
هستند. منظورم این است که نشانتان بدهم در آنجا کمتر خبری از ایرانی و اقوام
دیگر بود و این به من امکان داد واقعا به "خارج" رفته باشم و در محیطی
کاملا جدید قرار بگیرم. البته مدرسهی خصوصی گرانقیمت من (آکادمی باث) متشکل از
صد در صد جمعیت مهاجر بود. در خوابگاهی که در آن زندگی میکردم بیشتر جمعیت
آفریقایی بودند: نیجریهایهای انگلیسی زبان و آنگولاییهای پرتغالی زبان و تعداد
قابل توجهی هم از چین و هنگ کنگ داشتیم. اما من از ابتدا بیشتر با آفریقاییها جوش
خوردم؛ بخصوص با آنگولاییها. دلم خیلی برای آن روزها تنگ شده است و گاهی آرزو میکنم
در انگلستان میماندم و در همان جو ادامه میدادم. زندگی با آفریقاییها گوهر
گرانی بود که از دست رفت.
در باث
کمتر فرد ایرانی را میشناختم. در مدرسهمان یکی دو نفری ایرانی بودند و بعدها که
در رستوران کی اف سی کار میکردم هم دو نفر از همکارانم ایرانی بودند (که به لطف
سفارش همانها به شغل رسیده بودم). ولی خبری از "جامعهی ایرانی" نبود و
این در انگلیسی یاد گرفتن من نقش بسیاری داشت. به معنای کلمه تشنهی یاد گرفتن
بودم. آرزویم این بود که نه تنها تمام کتابهای کتابخانه که بلکه تک تک نامههای
بانک و مدرسه و غیره را هم بخوانم و بفهمم. یادم هست که شیشهپاککن مجاریالاصلی
داشتیم که تند و تند حرف میزد و حرف میزد و من به ندرت میفهمیدم. با خودم عهد
کردم که انگلیسی را بیاموزم. نمیدانم اگر به لندن رفته بودم و جذب "جامعهی
ایرانی" شده بودم وضعیت انگلیسیام چه میشد. اما امروز، شاید به لطف همان
روزهای انگلستان، تقریبا هیچ وقت نیست که کسی حرف بزند و معنای آن را نفهمم، حتی
در ترانهها و یا استند آپ کمدیها. به لطف این انگلیسی بلد بودن خیلی چیزها نصیبم
شده است. چه دوستانی که پیدا نکردهام، به چه دنیاهایی که وارد نشدهام.
به مالزی
هم که رفتم خبری از "جامعهی ایرانی" نبود. آن موقع هنوز موج هجوم
ایرانیان به آن کشور آغاز نشده بود. در کلاسی که شرکت کردم، بر خلاف بسیاری از
کلاسهای همان مدرسه، تمام جمعیت کلاس مالزیایی بودند (به جز یک خارجی دیگر... که
ایرانی بود!). با ایرانیها ارتباط چندانی نداشتم و البته همانطور که گفتم هنوز
خیلی خبری از "جامعهی ایرانی" هم نبود. در آن موقع هنوز یک نشریه
ایرانی هم منتشر نمیشد (امروز چندین نشریه ایرانی در کوالالامپور و اطراف منتشر
میشود). البته بعدها بعضی از بهترین دوستانم از ایرانیان بودند (و یکیشان هنوز
از بهترین رفقا است). اما حتی در وقتی در شرکتِ ایرانی کار میکردم من و رئیسم
تنها ایرانیهای شرکت بودیم. خواهرم که به مالزی آمد حلقهی دوستانش بیشتر از
آسیای جنوبی (بخصوص بنگلادش و سری لانکا) بودند و عملا بیشتر وقتمان با آنها میگذشت.
این همه را
گفتم که بگویم حضورم در خارج همیشه دور از "جامعهی ایرانی" بوده است و
این با اینکه بیشتر پیش آمدی اتفاقی بوده است اما چند دلیل عامدانه هم بوده که
باعث شده دنبال "جامعهی ایرانی" نروم.
یکی این
بوده که من نه تنها هیچوقت ناسیونالیست نبودهام که از همه نوع ناسیونالیسم و
بخصوص نوع ایرانی آن بیزارم. من همیشه انترناسیونالیست بودهام و با هویتهای
دروغین ملی و قومی مخالفم و نوع ناسیونالیسم ایرانی، همراه با راسیسمِ ضدعربی، از
مشمئزترین ایدئولوژیهایی است که دیدهام. وحدت "ایرانیها" حول پرچمِ
مقدس و خلیج فارس و قابلمهی قرمهسبزی همیشه حالم را به هم زده است.
دوم اینکه
با روح ماجراجویانهام همیشه دوست داشتهام در میان مردم و فرهنگهای مختلف سرک
بکشم. دوست داشتم اگر در مالزی زندگی میکنم واقعا مالزیایی باشم و در همان فرصت
کوتاه 2 ساله کمی درون مردم آن کشور نفوذ کرده باشم و از حال و هوایشان بیشتر
بدانم.
اما در عین
حال همانقدر که از ناسیونالیسم ایرانی بیزار بودهام از نوای "ما با ایرانیها
نمیچرخیم" هم دل خوشی نداشتم. راستش این هم جلوهی دیگری از همان
ناسیونالیسم است که خود را وارونه نشان میدهد. نوعی برتر دیدن افرادِ
"خارجی" و تحقیر پیشینهی خودی. برای همین هیچوقت سعی نکردهام توی بوق
و کرنا کنم که "من با ایرانیها نمیچرخم". همیشه روی پرچمم نوشتهام:
"من افراد را بر اساس ملیت و قومیتشان قضاوت نمیکنم". نه تنها این، که
اصلا ملیت و قومیت برایم وجود و موضوعیت ندارند. (در واقع اینها هویتهای ساختگی
هستند که چیزی راجع به هیچ فردی نمیگویند).
اما اجتناب
من از "جامعهی ایرانی" به دلایلی که در بالا گفتم بوده است. در واقع
تشکیل چنین "جوامعی" خود نکتهای بسیار منفی است و این جوامع در خارج
معمولا منجلاب همان ناسیونالیسم متعفنی که گفتم میشوند. اعضای این جوامع،
متاسفانه، از حیات و نبضِ بستر اصلی کشور فاصله میگیرند، دور هم جمع میشوند و
برای معرفی و ارتقای بیشتر "ایرانیها" تلاش میکنند و منظورشان از
"ایرانیها" کارگران و مردم زحمتکش و مبارزاتشان نیست. درست برعکس. اینها
وقتی پایش برسد حاضرند برای دفاع از "ایرانیت" پشت جمهوری اسلامی هم
بروند و حتی گفتن از وضعیت بد داخل ایران را "بد نشان دادن تصویر" و
مطابق با کفر میدانند. وقتی اینها از تبلیغِ "ایران" حرف میزنند
منظورشان صحبت از امپریالیستهایی مثل کورش خان کبیر یا خزعبلاتی همچون مذهب
زرتشتیت و خدایان پوچی همچون اهورامزدا یا مضحکههایی مثل جشنهای زیرخاکی مهرگان
و تیرگان و غیره است. معلوم است که من هیچ تعلقی به این نوع "جوامع"
ندارم.
اما از
وقتی که به تورنتو آمدم این مسئله شکل جدیدتری به خود گرفته است. تورنتو منجلاب
مولتی کالچرالیسم است که با افتخار روی پرچمش نوشته که جامعه را به موزائیکهای
قومی تقسیم کردهاند. به علت مجموعهای از دلایل در اینجا از اول به شدت جذب جامعهی
ایرانی شدم. در واقع جامعهی ایرانی اینجا به قدری بزرگ بود که بهترین جا برای
یافتن شغل بود و البته دست حادثه هم نقشی در این میان بازی کرد (اولین صاحبخانهام
ایرانی از کار درآمد!). خلاصه طولی نگذشت که صاحبخانهام ایرانی بود، نزدیکترین
اقوامم در شهر ایرانی بودند، صاحبکارهایم (تا به حال 3 صاحب کار داشتهام) ایرانی
بودند و حتی مدرسهی خصوصی که قرار بود به آن بروم ایرانی بود! (البته شانس آوردم
که این بعدها عوض شد و به دانشگاه تورنتو راه یافتم).
باور کنید
یا نه روزهایی در تورنتو میگذرد که شاید ده کلمهی انگلیسی هم به زبان نیاورم. و
این واقعا به تسلطم بر انگلیسی هم لطمه زده است. باید قایق زبان انگلیسیام را
دوباره در آب بیندازم.
اما این
احساس در ضمن دوگانه است.
تنها
احساسم این نیست که میخواهم از جوامع قومی حاشیهای فرار کنم. نقطه مقابل این
احساس، عشق و علاقه به انسانهای بسیاری است که در "جامعهی ایرانی"
هستند و البته احساس علاقه به صحبت به زبان زیبا و شیرینِ فارسی که اکنون با آن مینویسم.
عشق من به فارسی نیز پایانی ندارد و هنوز دوست دارم بگویم که مثلا عضو کمیته روابط
قومیِ حزب نیودموکرات هستم تا اینکه معادل همین جمله را به انگلیسی.
این احساسهای
متضاد پیش میروند و من با تمام قوا تلاش میکنم که در بستر اصلی جامعه جذب شوم و
شهروند واقعی کانادا باشم. هر روز روزنامه را میخوانم و با هر کس در هر جا که
ببینم صحبت میکنم تا از مسائل مردمِ کانادا باخبر شوم. و در عین حال اخبار ایران
را هم دنبال میکنم و ارتباطم با جامعهی ایرانیِ کانادا را از دست نمیدهم و بر
عکس از درون برای نابودی این جامعه تلاش میکنم! منظورم این است که تلاش میکنم
ایرانیان هم بیشتر در بستر اصلی جذب شوند و خود را محدود به گتوهای قومی نکنند.
چند عقیده
چراغ راه من است:
1-کارگران
جهان وطن ندارند! ملیت و قومیت هویتهای ساختگی هستند که برای جدا کردن انسانها
به وجود آمدهاند. تنها احساس واقعی "تعلق" من این است که مثل اکثریت کرهی
ارض باید خود را در بازار بفروشم. "منافع ملی" دروغ و پوچند. منافع
کارگران و زحمتکشان تمام دنیا با هم مشترک است. من هیچ منفعتی به عنوان
"ایرانی" یا "کانادایی" ندارم. اگر هم صحبت از
"کانادایی" بودن بکنم تاکید بر این است که شهروند جامعهای هستم که در
آن زندگی میکنم و در جهان امروز جامعهها متاسفانه بر مبنای دولت-ملت سازمان داده
شدهاند و مبارزات سیاسی و اجتماعی نیز به این اعتبار در همین سطح سازمان داده میشوند.
2-اگر نوروز
زیباست، برای همهی مردم دنیا زیباست و اگر ابن سینا آدم خوبی بوده و کار مثبتی
کرده، این دستاورد کل بشریت است. برای من چیزی مضحکتر از کنار گذاشتن دستاوردهای
انسانها بر اساس ملیت و بعد هم دعوا بر سر آن نیست (مولانا ایرانی است یا ترک!).
پیشینیان من در طول تاریخ نه امپریالیستهای ستمگری همچون کورش و پیامبرانِ دروغین
از زرتشت تا مسیح که تمام مردم و آزادیخواهانی هستند که برای پیشرفت بشریت تلاش
کردهاند. من به یک راهپیمایی طولانی برای ترقی و پیشرفت بشر اعتقاد دارم.
پیشینیان واقعی من انقلابیون آمریکا و فرانسه در قرن هجدهم، کمونارهای پاریسی قرن
نوزدهم، انقلابیون ایرانی اواخر قرن بیستم و انقلابیون ونزوئلا در اوایل قرن بیست
و یکم هستند.
3-و من
شهروند جهان هستم. هر جا که باشم. هر اتفاقی که برای مردم دنیا میافتد برای من
جالب است و زندگی خواهران و برادرانم را از اتیوپی تا فیجی دنبال میکنم. قاعدتا
خود را شهروند مسئول هر جامعهای که در آن زندگی میکنم میدانم و در چارچوبهای
سیاسی-اجتماعی آن جامعه برای یک دنیای بهتر مبارزه میکنم.
4-فارسی
زبان مادری من است و به انگلیسی مسلطم و در اسپانیایی تازهوارد. با تمام توانم از
دانشم به این زبانها دفاع میکنم و نمیگذارم هیچ کدام از یادم بروند.
5-ایرانیهای
خارج یا داخل به نظر من به صرف ایرانی بودن هیچ ویژگی خاصی ندارند. من راجع به آنها
تک به تک قضاوت میکنم. دوری از "ایرانیان" همانقدر برایم مضحک است که
پیوستن به "جامعهی ایرانی".
و رویای من
همان است که رویای مارتین لوتر کینگ بود: "رویایی دارم که در آن چهار کودک کوچکم
در دنیایی زندگی میکنند که در آن آنها را نه بر اساس رنگ پوست که بر اساس محتوای
شخصیتشان قضاوت میکنند. رویایی دارم که در آن این ملت روزی به پا میخیزد و طبق
اصولی که بدان معتقد است زندگی میکند: ما این حقیقت را که تمام انسانها یکسان
خلق شدهاند امری بدیهی میدانیم" (نقل از حافظه).
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
آخرهفتهی
خوبی بود. نه چون چیز خاصی داشت بر عکس چون چیزهای کوچکی که دوست دارم در آن تکرار
شد.
یکی از
بزرگترین رویدادهایی را که اگر در آن شرکت میکردم حتما حسابی دوستش میداشتم از
دست دادم: نمایشگاه سفر و گردشگری. وقت نکردم بروم. در عوض روز شنبه با دوستانم
عازم شنا شدم: استخرِ داگلاس اسنو. (در این فکرم که داگلاس اسنو کیست و چرا این
استخر را به نام او گذاشتهاند). شمالنشینهای تورنتو، که شامل بیشتر ایرانیها
میشود، حتما یک باری به اینجا سر زدهاند. حتی اگر اسمش را ندانند. همان استخر
نزدیک میدان مل لستمن را میگویم.
کمتر چیزی
را به اندازهی شنا دوست دارم. دوست دارم توی آب شناور شوم و جست بزنم و از این
سر به آن سر بروم. دوست دارم توی سونا بنشینم عرق بریزم و با دوستانم صحبت کنم.
دوست دارم توی جکوزی بدنم داغ شود و آن خارش بامزه را تحمل کنم. کمبود ورزش در یکی
دو سال گذشته بزرگترین ضعف زندگیام بوده است. خیلی کارها که میخواستم کردهام
اما هنوز ورزش به بخشی از زندگیام بدل نشده است. عهد میکنم که امسال این اتفاق
بیافتد. البته 3 ماه از سال گذشته است و هنوز اتفاقی نیافتاده، اما مطمئن باشید در
همین هفته میافتد. مدتهاست که فهمیدهام بدون جسم سالم، مغز هم درست کار نمیکند
و هیچ چیز بخوبی نشاط و تازگی که آدم از ورزش میگیرد نیست.
بعد از
استخر، عازم دانشگاه تورنتو شدم تا در جشنوارهی رقص شرکت کنم (به عنوان گزارشگر
مجلهای محلی). رقص هم از آن یکی چیزهایی است که خیلی دوست دارم... و البته بلد
نیستم و هرگز هم یاد نگرفتهام (ولی مطمئنم روزی یاد میگیرم). آه که حاضر بودم
نصف چیزهایی که بلدم بدهم و کمی سالسا یا چاچا یاد بگیرم. (خوب شاید نه نصف...).
دیگر نمیخواهم
تک تک کارهایی که کردم از نو بگویم. اما مذاق من با همین جور کارها خوش و خرم میشود.
هدفم در زندگی نوعی روتینِ غیرروتین است. یعنی نمیخواهم کارهای روتین کنم اما میخواهم
زندگیام جوری روی نظم بیافتد که یکسری کارها از قلم نیافتد: و همیشه وقت باشد که
زیر آفتاب دراز بکشم و کتاب بخوانم! (اگر آفتاب سری به این شهر سرمازده و بارانزدهی
ما بزند!).
خوشحالم که
کالاهایی نایاب دارم و آناینکه هیچوقت عشق و امید به زندگی و به خودم را از دست
نمیدهم! از بدبینی و کلبیمسلکی متنفرم. از اینکه پای منبر بروی که هیچ کاری
نمیشود کرد! ای کسانی که فکر میکنید هیچ کاری نمیشود کرد و همه چیز داغان و
خراب است، همین یک کار را هم نکنید و از منبرِ لعنتی پایین بیایید.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
میخوام توی اینجا بنویسم... واسه اینکه اینجا بهترین جاییه که میشه احساس و تشعشعات و برداشتهایت از روز رو بنویسی. هم تاریخو ثبت کنی و هم حس و حالتو.
اینجا در ضمن داستان جالبی از رابطه عشقی من با زبون فارسی ئه. جایی به غیر از ترجمه و نشریات فارسی برای نوشتن به زبونی که عاشقمش. جایی برای اینکه بگم "مرکز هنرهای تورنتو"، "ماه اوت" و "وزارت مسکن و مسائل شهری انتاریو" به جای بلغور کردن شبهبیسوادانهی همین عبارات به انگلیسی میون حرفهای فارسی. (البته اینکه چیزی نیست. در اینجا تو بعضی نشریات دیدم که مینویسند به صرف چای + کافی!!!).
این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریها نیست. همین امروز ساعت 6:30 صبح بهتون گفتم، دیگه اینجا آخرین جایی میشه که بهش نرسم!
این خط و اینم نشون.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
تمام امروز
به دیدن شهر تولدو گذشت. تولدو، شهری است در 70 کیلومتری جنوب مادرید و گرچه امروز
75 هزار نفر جمعیت دارد اما در اوج خود پایتخت امپراتوری اسپانیا بوده و در زمان
چندین و چند حکومت، شهرِ مهمِ کشور بوده تا همین پانصد سال پیش که فیلیپ دوم
پایتخت را به مادرید آورد و سقوط تولدو آغاز شد تا امروز شهری توریستی باشد و بس!
صبح با
قطار عازم مادرید شدیم و بعد از نیم ساعت به تولدو رسیدیم. تولدو مرکز استان
کاستیل لا مانش، موطن دن کیشوتِ کبیر، است. در راه دن کیشوت، با ترجمهی بینظیرِ
محمد قاضی، را میخواندم و به همراه او به کاستیل لامانش وارد شدیم.
شوق دیدار
از تولدو در کلام نمیگنجد. از همان اولین دقایق پیاده شدن از ایستگاه قطار و راه
افتادن به سمت شهر حسی وجودت را فرا میگیرد که تا آخر به همراه است. راحت میتوان
در میان تولدو قدم زد و در تاریخ مدام به عقب و عقب رفت تا که دست کم به عصر
ویزگوتها، یعنی اوایل سقوط امپراتوری روم، رسیده باشی. (البته تولدو در زمان
رومیها هم برپا بوده است).
سفرمان چند
اشکال داشت. اول، اینکه روز کریسمس بود و همهجا (منجمله کلیسای جامع شهر و موزههای
دیدنی آن) تعطیل. دوم آنکه کتاب راهنمای لونلی پلانت واقعا مزخرف بود و حتی یک
کلام راجع به تاریخ عظیم تولدو ننوشته بود. من این اشتباه را قبلا هم در خرید کتاب
کرده بودم. به جای کتابِ اسپانیا، کتاب کل اروپای غربی را خریدم و در این کتاب یغر
(یا به قول دن کیشوتِ قاضی "لندهور") جای چندانی به اطلاعات ریز نمیماند.
بهرحال بهتزده در شهر میگشتیم و چیزی از تاریخ نمیدانستیم. تا اینکه شب به
ویکیپدیا پناه آوردم!
ایستگاه
قطار 400 متری با مرکز شهر فاصله دارد و چون شهر روی تپه واقع شده است، از پایین
که نگاه میکنی به نظرت دنیایی میآید. بناهای عظیم و پرشمارِ شهر، که از دورههای
مختلف به جای ماندهاند، از پایین روی تپه و مه رقیق صبح، حالتی جادویی و خیالانگیز
به منظرهی آن داده بودند. نفهمیدیم که چه شد با عشق زدن به دل این بناها، بیخستگی
راه را طی کردیم و به کوچه پسکوچههای تولدو زدیم. البته خستگی را باکی نبود که
هر چند وقت یکبار، به سیاق اسپانیاییها، در باری میایستادیم و آبجویی و شاید هم
لیوانی قهوه میزدیم!
تولدو از
زمان ویزگوتها، یعنی همان بربرهایی که استان هیسپانیای امپراتوری روم را پس از
فروپاشی اشغال کردند، شهر مهمی بوده است و پایتخت اسپانیای آن زمان بوده است. پس
از غلبهی مسلمانان بر شهر و انتقال پایتخت به کوردوبا (قرطبه) تولدو همچنان شهر
بسیار مهمی بوده است و در پی اختلافات داخلی مسلمانان و چندپاره شدن امپراتوریشان،
تولدو خود یکی از امپراتوریهای طوایفی میشود تا اینکه در سال 1035، پادشاه
کاستیل و لئون این شهر را از مسلمانان بازپس میگیرد. این اولین شهری است که مسیحیان
از مسلمانانِ اسپانیا باز پس گرفتند و آغاز آن روندی است که به
"ریکانکوئیستا" (فتح مجدد) معروف است.
یک نکتهی
بسیار جالب تولدو این است که نماد آن دورهای است که مسیحیان و مسلمانان و یهودیان
به صلح و صفا در کنار هم در اسپانیا زندگی میکردند. الحق که چنین دورهای را در
تمام تاریخ کمتر میتوان سراغ داشت! تولدو بخصوص شهری بوده که در آن مسجد و کنیسه
و کلیسا در کنار هم میزیستهاند و البته در زمان حکومت مسلمانان. چند دهه پس از
سقوط مسلمانان، ظهور تفتیش عقاید و قتل عام یهودیان و بعد از مدتی مسلمانها آغاز
میشود. بهرحال آثار معماری هر سه گروه (مسیحی، مسلمان، یهودی) در جای جای شهر
هست. هر چقدر که ما، با توجه به بسته بودن موزهها و بناها، توفیق دیدن همهشان را
نیافتیم.
تولدو در
ضمن از همان زمان به تولید آهن و بخصوص شمشیر معروف بوده و این امروز تنها چیزی
است که از گذشتهی پرشکوه خود حفظ کرده: تولدو هنوز مرکز تولید چاقو و شمشیر است و
البته ناگفته پیداست که صنعت مستطاب گردشگری هم نمد خود را از این کلاه برده است و
شمشیرها در انواع اندازهها و مدلها (از ژاپنی تا وایکینگی) به گردشگران در کنار
دن کیشوتها و سانچوپانزاها خورانده میشوند.
یک نقطهی
معروف دیگر در شهر، قلعهی آلکازار است که در قرن نوزده و بیست، کالج نظامی بوده
است. آلکازار البته بیشتر در جنگ داخلی اسپانیا معروف شد. در این جنگ بود که
ناسیونالیستها و فاشیستها این قلعه را گرفتند و در نبردی تند و تیز در مقابل
جمهوریخواهان و کمونیستها از آن دفاع کردند. روزنامه فاشیستهای اسپانیا مدتی
"آلکازار" نام داشت. امروز قلعهی باشکوه آلکازار کتابخانهی منطقهی
کاستیل-لامانش است.
نمیدانم
دیگر از تک تک بناهای تولدو چه بگویم که نقص فن و اطلاعات باعث شده نتوانم چیزی
زیادی بنویسم جز اینکه قصمتان بدهم که دیدار از تولدو با کمتر لذتی برابر بود. کوچه
پسکوچههای تولدو اینقدر دلانگیز بود که من الان با خود میگویم که ایکاش این
تاریخ ظفرمند شهر را از پیش میدانستم که این عشق و حال، صدبرابر میشد. در عوض
حالا مطمئنم که روزی به تولدو برمیگردم. هر چه باشد باید سری به درون کلیسای جامع
آن، که در واقع مدتها مهمترین کلیسای اسپانیا بوده است، هم زد و با دقت بیشتر
موزههای متعدد و کنیسههای اطراف را بازدید کرد. کلیسا را از بیرون دیدن هم البته
بهتانگیز بود. با آن عظمت پس از گذشت هشت قرن جلویت ایستاده است و سبک گوتیکش را
فریاد میزند. درون کلیسا، ظاهرا کارهایی از ال گرکو و گویا هم یافت میشود. البته
اگر دوباره گذارم به اینجا بیافتد، بعید نیست شمشیری هم برای خودم بخرم تا دشمنان
را با آن دو نیم کنم!
ساعت 3 و 4
پس از ساعتها پیادهروی در تپههای شهر، به رستوران شیکی رفتیم و غذای مفصلی
خوردیم: اردک و بره و اشربهی قرمز و سفید و البته در پایان، کیک پنیر و مارزیپان
(که به شیرینی با بادام گویند).
شب از
ایستگاه قطار (که خود محصول اوایل قرن و به راستی دیدنی بود) برگشتیم. در ایستگاه
تولدو داشتیم صحبت از اینکه "ایرانی ندیدیم" میکردیم که به یک گروه
دانشجوی ایرانی که از ایتالیا آمده بودند، برخوردیم. در مادرید اتفاق هولناکی پیش
آمد و آن اینکه کیفم را (با پاسپورت و کارت اقامات کانادا و خلاصه همه اوراق
زندگی) در قطار جا گذاشتم. شکرِ خلق که حواسمان بود و سریع پیدایش کردیم. ساعت 8
به هتل رسدیم. شب در هتل تمام وقت صرف برنامهریزی برای بقیه سفر و کلنجار بین
کارتهای اعتباری و سایتهای سفر برای رزرو هواپیما و قطار و هتل و ماشین و
امثالهم بود. باورتان بشود یا نه تا ساعت 12 شب مشغول همین کار بودیم تا بالاخره
برنامهیی برای سفر ریختیم که نمیگویم تا روز به روز بخوانید.
فردا سعی
میکنم عکسهای تولدو را هم برایتان بفرستم. فعلا شما هم مثل ما که اول وارد شهر
شدیم، در کف بمانید!
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 5:32 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
به سرم زد که هر شب از اروپا سفرنوشتهایم را برای این صفحه بفرستم که شاید خوانندهای پیدا کند. کمی که اجاق گرم شد، عکس هم میگذارم. این خطوط را از مادرید مینویسم و قرار است در این سفر از فرانسه و آلمان هم بازدید کنم. بخوانید و برایم بنویسید.
ــــــــــــــــــــــــــ
چهارشنبه
24 دسامبر:
با این که
از زور خستگی دارم روی تخت میافتم میخواهم به قولم وفادار بمانم و هر شب از
خاطرات اروپا برایتان بنویسم. به زودی عکس هم میفزستم.
امروز
بالاخره به اسپانیا آمدم. دیشب از تورنتو سوار پرواز کی.ال.ام (هواپیمایی سلطنتی
هلند!) شدم و عازم اروپا شدم. اقیانوس را رد کردیم و به آمستردام رسیدیم و سپس
عازم مادرید شدیم. به مادرید که رسیدم فورا یک علت برای حالگیری پیش آمد و آن گمشدن
بار بود. جناب هواپیمایی سلطنتی تنها چمدانم را گم کرد و حالا من ماندهام بدون
حتی یک دست شورت تا روز جمعه که کیفم را بفرستند هتل.
از فرودگاه
با مترو عازم هتل پوئترا ده تولدو شدم. هتل دقیقا مقابل ایستگاه مترویی به همین
نام بود. همین یک ساعت متروسواری و چرخ زدن در فرودگاه و از دم ایستگاه تا هتل
رفتن کافی بود تا بوی اروپا را حس کنم و تفاوت آن با آمریکای شمالی بسیار توی چشم
میزند: بناهای تاریخی زیبا، خیابانهای شهری و پر از آدم، بارها و کافههای شلوغ،
آدمهای خندان و بیخیالِ زندگی، سیگار دست همه، زوجهایی که در خیابان هم را میبوسند!
چه خوب که این تعطیلات را در اروپا میگذرانیم.
تا به هتل
رسیدم و به دید و بازدید با عموی عزیزم پرداختم، ساعت از شش گذشت. چای خوردیم و
راه افتادیم در شهرِ زیبای مادرید. شنیده بودیم مادرید تا صبح بیدار است و فکر میکردیم
شب قبل از کریسمس لابد این بیداری دو چندان است غافل از اینکه برعکس، شب قبل از
کریسمس همه در خانه و پیش اهل و عیال و در حال جشن هستند و خلاصه هر چقدر در
خیابانها راه رفتیم دیدیم همهجا بسته شده است و حتی رستورانی برای شام خوردن باز
نیست. شام هم حواله شد به هتل و کنسروهایی که عمو روز قبل خریده بود و فراوان
خوراکیهای سوغاتِ ایران!
البته وقت
کردیم در یک بار دوستداشتنی آبجویی بزنیم و "تاپاس" مختصری متشکل از
سیبزمینیهای لذیذ. (تاپاس به مزهیی میگویند که در بارهای اسپانیایی سرو میشود).
بار شلوغ، کاشیهای زیبای اسلامی-اسپانیایی، مردم شلوغ و سیگار به دست و خوش و
سرحال ... چه چیزی بهتر از این؟
چراغها
خاموش است و نمیتوانم اسم بناهایی را که شب هنگام از کنارشان رد شدیم نقل کنم:
کلیسای جامع بزرگ شهر که صد سالی ساختش طول کشیده و در سال 1992 تمام شده و اقبال
چندانی هم بین مادریدیها ندارد – قصر پادشاه و متعلقات – پوئترا دل سول، میدان
اصلی و قلب فیزیکی و روحی شهر – میدان پلازا مایو و خیابانهای اطراف که همه
بازماندهی قرون 15 تا 17 هستند و قدم زدن در میانشان الحق که صفایی دارد. و
البته بازار کریسمسِ پلازا مایو و اسپانیاییهای سرخوش از سال نو.
تا یادم
نرفته، کتاب این سفر، دن کیشوت، اثر جاودان سروانتس است. تا همینجا 130 صفحهای
خواندم و اگر اکنون عمو جان به خواب نرفته بود و چراغ را خاموش نکرده بودم شاید چند
صفحهی دیگری ورق میزدم که متاسفانه نشد. دن کیشوت بینظیر است و حس و حال خوبی به
سفرِ اسپانیا میدهد. فردا صبح با قطار عازم تولدو، شهر تاریخی و جز فهرست میراث
جهانی یونسکو و از مراکز منطقهی کاستیل لامانش (موطن همین جناب دن کیشوت)، هستیم.
هر شب مینویسم.
سفر اروپای آرش را دنبال کنید!
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 4:27 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
این روزها گاه به کسانی که میگویند باور ما به ضرورت و مطلوبیتِ انقلاب و سوسیالیسم دگم و فرقهای است، خندهام میگیرد.
در واقع باعث شگفتی است که چطور باور به این عقاید مشخص سیاسی و اجتماعی مستقیما از دل تجربهی زندگی روزمره (و نه حتی از "جهانبینی" کلیتر) میجوشد.
زندگی در سرمایهداری، جهنم است.
من در تورنتو، یکی از متممولترین شهرهای جهان زندگی میکنم. بر خلاف اکثریت کرهی زمین قرار نیست هفتهی دیگر از گرسنگی بمیرم. بالای سرم سقفی دارم و بسیاری از رویاهای کوچکم در چندقدمی هستند. میتوانم به دانشگاه بروم، در جهان گردش کنم و ...
اما با همین وصف است که بو و گرمای داغِ جهنمی سرمایهداری تمام زندگیام را فرا گرفته است.
جهنم آنجاست که باید خودت را، آرزوهایت را، رویاهات را، زندگیات را، وجودت را بفروشی. گیرم پس از سالها مبارزه و جانفشانیِ کارگران نرخ فروشت به حداقل ساعتی 8.75 دلار رسیده باشد! به تو همیشه همانقدر پول میدهند که زنده باشی تا دوباره برایشان کار کنی.
شبها خسته از سر کار به خانه برمیگردم و در اتاق کوچکِ نکبتیام، روی صندلی خوابم میبرد، بیآنکه حملههای تروریستی به هندوستان را نقد کرده باشم، بیآنکه سری به سینماتکِ انتاریو زده باشم، بیآنکه وقت کرده باشم اسپانیایی یاد بگیرم، بیآنکه توانسته باشم خودم را برای دانشگاه آماده کنم، و اینجاست که بهتر از صد ساعت درس "ارزش اضافه"ی مارکس به واقعیات جهنمی سرمایهداری پی میبرم.
میگویند "آمریکای شمالی، جای سختکوشی است". منظورشان اینست که نرخ استثمار در اینجا از اروپا بالاتر است. اینجا چشم در چشم به تو میگویند که در بهترین حالت و در بهترین سناریوی رویاهایت باید خودت را هفتهای پنجبار از 9 صبح تا 5 به کارفرما بفروشی و ساعات بعدازظهر و آخرهفتهها و البته سالی 3 هفته تعطیلات را "زندگی کنی". بگذریم که این ساعات هم باید به نگرانی پرداختن صورتحسابها و هزار بدبختی دیگر بگذرد.
من اما در مقابل این دنیا تسلیم نمیشوم. لحظه لحظه دل به آرمان بزرگ سوسیالیستی برای انقلاب و تغییر جهان بستهام و اوباماهای رنگارنگِ سفید و سیاه را ریشخند میکنم! با فقر دست و پنجه نرم میکنم اما روحم را نمیفروشم! با تمام توان سلاح نبرد نهایی را صیغل میدهم، حتی اگر فقط در بعدازظرها و آخرهفتهها و البته سالی 3 هفته تعطیلات!
گاهی جلوی چشم حیران کسانی که خود را فروختهاند و تسلیم شدهاند، نیمی از هر آنچه را دارم میدهم تا آبِ آبشارهای نیاگارا توی صورتم بپاشد و احساس زندگی کنم. میدانم هفتهی بعد باید صدبار تاوانش را با کابوسِ فقر بدهم، اما خیالی نیست که امید و رویا هر روز مرا به پیش میبرد.
خوانندگان عزیزِ رویاها! هرگز فراموش نکنید که بزرگترین رویای این آرشِ تورنتویی، سادهترین اصل انسانی است: روزی میآید که ما کارگران و زحمتکشان، دسترنج خود را خود در اختیار بگیریم و آن وقت تمام این جهان مال ماست!
تا آن روز زنده باد امید و رویا و مبارزه در مقابل فقر و ریاضت و سرمایهداری!
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
امروز چند ساعت برگهای زیادی که تمام حیاط را پر کرده بود جمع کردیم. باید برگها را جمع میکردیم تا چمنها دوباره درآیند و نگندند. با کلی شوق و ذوق این کار را انجام میدادم. یاد فیلمها و داستانهای زیاد و اینجور حیاطها افتادم.
رو زمین که خم شده بودم و با دستکشای مصنوعی برگهای خیس رو میریختم تو کیسه، به خودم اومدم و فهمیدم که راستی راستی اومدم کانادا. راستی راستی اقیانوس اطلس رو رد کردم و اینطرفم. همیشه به این فکرم که زندگی چقدر میتونه یکسان باشه اگه بهش دقت نکنی. به این فکر میکنم که این دنیای لامصب سرمایهداری آدمو یه جوری مقهور زمان و مکان میکنه که اصلا یادت بره. واسه همینه که عاشقِ تاریخم و عاشق سیاست و عاشقِ تحلیل. با تاریخ و تحلیلِ تاریخ و زمانه که میشه فهمید چه اتفاقایی افتاده، چه اتفاقایی میافته و معنای دنیا چیه. با تاریخه که آدم میتونه خودشو بذاره تو متنِ تاریخ خودش و بهتر بفهمه. اون موقع است که یادش میآد تو مالزی چه غلطی میکرد و تو تهران چطور و ...
اما هنوز فکر میکنم از زمان و مکان بیگانه شدم. تازه وضعیت شغلیام سر و سامون یافت و اوضاعم داره میافته رو غلطک. تا الان که همش تو این نگرانی دائم بودم که هفتهی دیگه چی میشه و ماهِ دیگه چی. حالا احتمالا معلوم بود که اتفاق خیلی عجیب و غریبی نمیافته اما این سردرگمی و نگرانیِ سرمایهداری، این واقعیت که هر ماه باید بلیط بقاتو با فروش خودت تو بازار بخری، بدجوری حالمو بهم میزنه.
×××
برگای درختا، تغییر فصل، ... زندگی تو مالزی که فقط یک فصل داره باعث شده بود یادم بره تغییر فصل یعنی چی. شاید واسه همین بود که هیچ وقت نمیفهمیدم چند وقته اومدم مالزی. با تعجب میگفتم: شد سه ماه، شد شش ماه، شد یک سال، شد دو سال، ... بعدش هم که آمدم ایران، قرار بود "یه کم" منتظر باشم و بعد بیام کانادا و همین باعث میشد باز نفهمم وقت چهجوری میگذره: نفهمیدم کی شد سه ماه، شش ماه، یک سال، ...
راستی تاحالا فکرش رو کردین که دوست دارین زمان تند بگذره یا کند؟ عجب داستانییه ها! اگه منتظر یه اتفاقی باشم دوست داریم تند بگذره و انگار نمیفهمیم با آرزوی تندتر گذشتن زمان داریم مرگ خودمون هم نزدیک میکنیم. داستان عجیبیه. انتظار و ابهام چیزای خوبی نیستن اما اینکه تکلیف کار تموم شده باشه و خوبم نباشه هم خوب نیست...
×××
میدونم یکی از همین دوشنبهها، شاید هم بالاخره اول سال میلادی جدید، از خواب که پا میشم یه جیغ از خوشحالی میزنم و میگم عاشق زندگیام! میگم هیچ مشکلی نیست و همه چیز افتاده رو غلطک و دارم واقعا ازش لذت میبرم. میگم به همهی اهدافم رسیدم و همش خوبی و خوشیئه. میگم تو لیست کارای انجامنشده، دیگه جز یکی دو تا آیتم چیزی نمونده. آخ میدونم یه روزی از همین روزا صبح پا میشم و داد میزنم که عاشق زندگیام!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:3 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
اگر میبینید چراغ اینجا فعلا خاموش است و خبری نیست برای این است که نمیخواهم آه و ناله را به "رویاها" بیاورم... بگذار "رویاها" همیشه وصف آرزوها باشند و به شوق نوشتن در همینجا هم که شده عزمم را جزم میکنم تا هیچوقت رویاها و آرزوها و امید را از دست ندهم. جسارتِ امید همیشه در تمام رگهایم جریان دارد. و این جسارت به این راحتیها خاموش نمیشود...
اینجا بیشتر خواهم نوشت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|