سفر به جنوب اروپا (5)
5 اوت 2009:
2:32 نیمه شب
اتاق کوچکی که در هاستلی دو ستاره برای عمو و خانواده رزرو کرده بودم اول حالشان را گرفت. یاد چند سال پیش افتادم که اتاق مشابهی در هاستلی در استانبول برای پدر و مادر و خواهرم رزرو کرده بودم و آنها هم اول شوکزده شده بودند. اما هم آندفعه پدر و مادرم و هم ایندفعه عمو و زنعمو پس از چند روز اقامت، با هاستلهای اروپایی حال کردهاند و حرف ما را قبول کردهاند که آدم در مسافرت نباید به فکر تجملات اقامتی باشد!
خلاصه اینکه کنفرانسی که در آن شرکت داشتم دیروز تمام شد و الان از همین اتاق کوچک، با چراغهای خاموش و دستانی که کورمال کورمال روی کلیدها ورجه وروجه میکنند، مینویسم. فردا قرار است بارسلونا را به مقصد رم ترک کنیم.
شش هفت روز کنفرانس، که در دانشگاه اتونومیا در یکی از حومههای بارسلونا به نام بیاترنا برگزار میشد، فوقالعاده بود. هر روز از ساعت هشت صبح تا هشت شب جلسات کنفرانس برقرار بود و بعد از آن هم هر شب تا نیمههای شب بساط بحث و عرقخوری! میزبانان کنفرانس که جوانان و دانشجویان و کارگرانِ اسپانیایی بودند هر شب خودشان باری به راه میانداختند و از آبجو تا موخیتو، کلی عیش و نوش کردیم.
شرکتکنندگان کنفرانس 400 نفر از سراسر جهان بودند: مراکش، پاکستان، ونزوئلا، ال سالوادور، کوبا، آرژانتین، برزیل، مکزیک، بلژیک، فرانسه، یونان، دانمارک، سوئد، ایتالیا، اسپانیا، بریتانیا، آلمان، سوئیس، اتریش، هلند، آمریکا، کانادا و ...
من بیشتر با ایتالیاییها میچرخیدم و چه چرخیدنی که تا دلتان بخواهد سرمان گیج رفت. با چند نفر از شهر ناپل حسابی دوست شدم و ایتالیایی که هیچ، ناپلی هم یاد گرفتم. در واقع هر چه انگلیسی داشتیم این چند روز در تلاشهای مضحک برای حرف زدن با اسپانیاییها و ایتالیاییها از بین رفته است! انگلیسی بچههای اسکاندیناوی و شمالِ اروپا خیلی خوب بود اما این جنوب اروپاییها اکثرا انگلیسی نمیدانستند و چه عشق و حالی داشت حالی کردن حرفت به آنها با هزار بدبختی. عاشق ناپلیها و فرهنگ بیمبالات و دیوانهوارشان شدم. ببینید چه قدر دیوانهوارند که من در وسطشان احساس محافظهکاری میکردم! جزئیات بماند برای نزدیکان!
کنفرانس البته خیلی زیاد خستهام کرد و برای همین تمام امروز را در رختخواب گذراندم اما در عین حال نیروی عظیم روحی به من بخشید تا در این اوضاع مهم، برای پیش بردن وظایف به کار بندم.
روز یکشنبه بعدازظهر استراحت داشتیم و من از فرصت استفاده کردم و به شهر آمدم تا عمو و خانواده را ببینم. با هم کلی در لا رامبلا بالا و پایین رفتیم.
قبلا کمی در مورد لا رامبلا برایتان گفتم اما شرح این خیابان به این راحتیها در کلام نمیگنجد. خودم شخصا حاضرم تمام تورنتو را با همین یک تکخیابان طاق بزنم: 1.2 کیلومتر جادهی زیبای مخصوص پیادهروها که میدان کاتالونیا، قلب شهر، را به ساحل مدیترانه در شهر وصل میکند. لا رامبلا را (که به آن لاس رامبلاس هم میگویند) قبلا در ژانویه دیده بودم اما بازدید از آن در تابستان حال و هوای دیگری داشت. هنرمندانی که برای پول در آوردن به هر شکل و شمایلی در میآیند ده برابرِ دفعهی قبل گوشه و کنار را پر کرده بودند: از شوالیهای که لباس تیم فوتبال بارسلونا را تن کرده بود تا مردی که در گهواره رفته بود و مدام تکان میخورد تا جادوگر جارو به دستی که مردم را جارو میزد. الحق که پول در آوردن چه سخت است.
پایین لا رامبلا به پورت ول (به کاتالان: لنگرگاه قدیم) میخورد. این لنگرگاهِ قدیمی البته همین دو دهه پیش و برای آمادهسازی المپیک 1992 بارسلونا بود که حسابی دستی به سر و رویش کشیدند و مدرن و خوشگلش ساختند و در نتیجه امروز سالی 15،16 میلیون نفر بازدیدکننده دارد و سرتاسرش پر شده از مراکز خرید آنچنانی و البته مهاجرین رنگینپوستِ بیچارهای که روی زمین کیف و کفش قلابی میفروشند. اینها اجناسشان را روی تکهپارچهای پهن کردهاند که دور و برش بندهایی دارد که در اولین فرصت بتوانند همه چیزاجناس را جمع کنند و از دست پلیس بزنند به چاک! آدم ناخودآگاه فکر میکند هنگام فرار میخواهند روی یکی از قایقِهای بیشمار لنگرگاه بپرند و بارسلونا را به مقصد شهر بعدی ترک کنند.
یکی از جلوههای معروف بارسلونا که در همین لنگرگاه واقع شده مجسمهی یادبود کریستف کلمب است که روی ستونی 60 متری واقع شده است. این ستون را برای یکی از نمایشگاههای بینالمللی که در بارسلونا برگزار میشده ساختهاند و چه کسی بهتر از جناب کلمب برای قرار گرفتن در بالای این ستون؟ هر چه باشد کریستف کلمب پس از بازگشت از اولین سفرش به آمریکا همینجا از قایق پیاده شد تا به شاه و ملکهی وقت اسپانیا گزارش دهد که چه شقالقمری کرده. قبلا هم از این ستون بازدید کرده بودیم اما ایندفعه سوار آسانسور شدیم و به بالای آن رفتیم تا از آن بالا تمام بندر باشکوه بارسلونا را تماشا کنیم. کلیسای لاسارگادیا فامیلیا، که از زیباترین بناهایی است که در زندگیام دیدهام، از دور پیدا بود و زیباتر از هر چیز البته دریای مدیترانه بود که برکتش باعث تمام زیبایی و جذبهی این منطقه است؛ از آب و هوای معتدل تا غذاهای سالم. بیخود نیست که به آن "اروپای مدیترانهای" میگویند.
شب هم در یکی از سالنهای نمایش در همین لا رامبلای خودمان، به لطف عمو به دیدن نمایشی رفتیم که مخلوطی بینظیر بود از اپرا و فلامنکو. البته مخصوص گردشگرها درستش کرده بودند و ویژگیهای خاص این نوع نمایشها را داشت اما این هیچ چیز از زیباییاش کم نمیکرد. دو رقصندهی زن و مرد رقص فوقالعادهی فلامنکو میکردند و گروه خواننده و نوازنده هم همراهشان بود؛ با انواع سازها و البته با آن دست زدنهای خاص این موسیقی کولیوار که آدم را دیوانه میکند. فلامنکو ریشه در اندلس اسپانیا دارد و از آن صادراتی است که مثل سانگریا و پنهلوپه کروز، اسپانیا را با آن میشناسند. در سفر قبلی، به لطف دوستی که اهل مادرید است، در چند تا از بارهای حسابی خفن فلامنکو را از حنجرهی اصیل کولیان شنیده بودیم (چه صدایی که جیپسی کینگز را خجل میکرد!) اما دیدن این رقص حرفهای بیشتر طعم فلامنکو را به من شناساند. فلامنکو را با قطعاتی از اپرای کارمن هم مخلوط کرده بودند که به نظر من بهترین جای اجرای آن شب بود. اپرای کارمن البته اثری فرانسوی است اما داستانش در سویلِ اسپانیا میگذرد و برای همین به یکی از جلوههای اینجا بدل شده است. برای ما که خیلی در این زمینه شناخت نداریم بیشتر ملودی زیبای آن شنیدنی بود. این ملودی را چارلی چاپلین برای "عصر جدید" به کار برده و برای من بیشتر یادآور آن نابغهی بزرگ بود.
امروز صبح از بیاترنا به بارسلونا آمدم و میخواستم با عمو و خانواده کمی گردش و خرید کنم. در فروشگاه چای که در سفر قبلی از آن چای ژاپنی خریده بودم هم بازدید کردم و این دفعه هم برای رفیق عزیزم، جنی (Jennie)، چای موز جدیدی خریدم (چایهای این مغازه همه بوی بهشت میدهند) اما کمی که گذشت دیدم واقعا خستگی یک هفتهی کنفرانس باعث شده نای راه رفتن هم نداشته باشم، حتی بعد از نوش جان کردن یک لیوان شکلات داغ بینظیر! وقتی فهمیدم که حسابی خسته و کوفتهام و به استراحت نیاز دارم که از کنار یکی از محبوبترین ساختمانهایم در سراسر جهان، یعنی کاسا میا، شاهکارِ گائودیِ کبیر گذشتم و اصلا نفهمیدم. از این واقعه دیگر حسابی ترسیدم و سریع خودم را به هتل رساندم و خوابیدم تا ساعت هشت و نه شب که دختر عمو بیدارم کرد و با هم به رستورانی لبنانی به نام لیلا رفتیم و شام خوردیم. سبک رستوران برایم جالب بود و پیتزای مارگاریتایش خوب بود گرچه شاورمای مرغ آن تعریفی نداشت.
فردا عازم رم هستیم و من مدام به عمو و خانواده میگویم که از فکر رم هم باید تن و بدنشان از هیجان بلرزد. و خودم هم که در تب و لرزِ دیدن ایتالیا هستم. ماجراهایم با ایتالیاییها در طول کنفرانس به نوعی برای بازدید از این کشور آمادهام کرده است و یک جورهایی میدانم که مثل اسپانیا به آن دلخواهم بست. فردا باید از اسپانیا خداحافظی کنیم و به ایتالیا سلام بگوییم.
از فردا سفرنامهی ایتالیا شروع میشود. حال که سفرنامهی اسپانیا تمام میشود، میخواهم آن را به دوست عزیزم، سیابوش وحیدی، تقدیم کنم که در تمام این سفر و سفر قبلی به اسپانیا به یاد او و عشقش به این کشور بودم. امیدوارم که روزی با هم به اینجا بیاییم. خدا را چه دیدید شاید هم تا زمان کنفرانس سال بعد (که هر سال در بارسلونا برگزار میشود) عقایدش به ما نزدیکتر شد و برای همان آمدیم!
