۱. آیا اکثریت مردم ایران آمادگی و سطح تحصیلات و دانش این را دارند که
بپذیرند جنبش کنونی ایران در جهت جدایی دین از دولت ممکن است پیش برود؟
اگر اره پس چرا هنوز از جملات عربی در شعارها استفاده میشه؟
۲. آیا موسوی رهبر این جنبش هست؟ اگر اره آیا ما نیز باید از این رهبر
پشتیبانی کنیم؟ همانند زمانی که پدران و مادران مان و شاید خیلی ها در
خارج از کشور از خمینی طرفداری کردند؟
۳. اصلا اشخاص بیرون از ایران حق دارند در باره ایران و سیاست ایران تصمیم بگیرند؟
۴. اگر مردم داخل ایران برای ایران هدفهایی دارند و شاید این اهداف اشتباه
باشد ما باید صرفن به دلیل حمایت از آنها این حرکت اشتباه را خود بپذیریم
و ادامه بدهم؟ (منظورم نیست که حالا رسما این جنبش اشتباست)
۵. سبز ها چه کسانی هستند؟ مردم ایران؟ طرفدارانه موسوی؟ همه اشخاصی که جنبش ایران را حمایت میکنند زیر یک رنگ؟
۶. سبزها از این جنبش چی میخواهند(از اونجایی که بیشتر عکسهایی که از
تظاهرات در ایران دیده میشه به نحوی سبز هستند)؟ آزادی؟ جدایی دین از
سیاست؟ ...؟
۷. و در آخر شما از این جنبش چی میخواهید؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این پاسخ من به این سوالها است:
1- در ابتدا باید بگویم که خطایی در این سوال هست که راستش میتواند خطرناک
باشد و آن اشتباه گرفتن دین با "جملات عربی" است. زبان زیبای عربی، که
شخصا علاقه بسیاری به آن دارم، مثل هر زبان دیگری میتواند برای بیان هر
موضوعی مورد استفاده قرار بگیرد. از این رو میگویم این اشتباه خطرناک است
که میتواند باعث شود ما دوست و دشمنمان را اشتباه بگیریم. آخوندها و حکومت
دینی در ایران، دشمن ما است. مردم عرب منطقه، که خود نیز از حکومتهای دینی
و آخوندها و شیوخ محلی خود رنج میبرند، هر دینی که داشته باشند مهمترین
متحدین ما در مبارزه با ظلم و استبداد هستند. متاسفانه گرایشی نژادپرستانه
در کشور ما هست که مخالفت به حق با دستاندازی مذهب به زندگی را به "مخالفت
با اعراب" بسط میدهد. ما باید با این گرایش نژادپرستانه مبارزه کنیم.
و اما در مورد موضوع اصلی سوال باید بگویم که به نظر من خواست "جدایی دین
از دولت" خواست عمومی مردم ایران است که اکثریت بالایی با آن توافق دارند.
صحبت از "آمادگی و سطح تحصیلات و دانش" کمی گمراهکننده است. مردم ایران
اتفاقا به لطف تاریخ پرتلاطم سالهای اخیر خود از نظر سیاسی بسیار پخته و
پیشرفته هستند. آنها از مدرسهی مبارزه میگیرند و در کوران انقلاب حاضر،
آبدیده میشوند.
مردم ایران در 30 سال گذشته با پوست و گوشت و خون خود زجر مذهب در حکومت
را احساس کردهاند. تودههای عظیم مردم در ایران خواهان این هستند که
آزادانه برای سرنوشت خودشان و مذهب خودشان تصمیم بگیرند.
آیا این به این معنی است که اکثریت مردم دین را کنار گذاشتهاند؟
به نظر من جواب به این سوال منفی است. اما باید فورا اضافه کنم که موج
عظیمی از مدرنیسم و میل خلاصی فرهنگی جامعه را فرا گرفته. جنبش وسیع خلاصی
فرهنگی که بخش عظیمی از 70 درصد جوانانِ جامعهی ایران را شامل میشود
گوشههای مختلفی دارد و بخشهای پیشروی آن دین و مذهب را کنار گذاشتهاند و
بخشهای وسیعتر آن برای زندگی آزاد به مبارزه با محدودیتهایی که به نام
مذهب بر مردم تحکیم میشود به مقابله برخواستهاند. این است که در ایران
میبینیم ماهواره و فیلمها و موسیقی زیرزمینی اینقدر محبوب است، مشروبات
الکلی اینقدر رواج دارد و مردم روزهای محرم و صفر را سالهاست به "حسین
پارتی" بدل کردهاند و مانتوها و روسریها را مدام کوتاهتر میکنند.
یک بخش مهم دیگر جنبش عظیم زنان است که از جمله بارها با قوانین ضدزن
اسلامی و حجاب، نماد اصلی استبداد مذهبی، به مقابله برخواسته است. زنان
ایران امروز از نظر آگاهی بر حق و حقوق خود جلوتر از بیشتر کشورهای منطقه
و خیلی کشورهای دنیا هستند.
مقاومت ایرانیان در مقابل استبداد مذهبی چشم بسیاری از تحلیلگران دنیا را گرفته و موضوع فیلمها و مقالات و آثار متعددی بوده است.
در ضمن باید به خاطر داشت که بسیاری از مردمِ "مذهبی" هم مخالف این حکومت
مذهبی هستند. آنها اتفاقا خوب دیدهاند که "مذهبی" که به آن اعتقاد داشتند
چگونه وسیله سرکوب شده است و گاهی در صف اول مبارزه با این حکومت مذهبی و
خواهان پایان آن هستند. آنها دیدهاند که وقتی مذهب را با زور استبداد به
جامعه فرو کنی، نفرت و انزجار مردم از آن بیشتر میشود و نه برعکس.
در آخر باید دوباره تاکید کنم که خواست اکثریت مردم برای جدایی دین از
حکومت به معنی جدایی آنها از مذهب نیست (گرچه آن هم روز به روز بیشتر
میشود). این اتفاقا حکومت مذهبی است که آنها را مطمئن کرده چنین چیزی
نمیخواهند. از هیچ خواست جامعه ایران نمیتوان به این اندازه مطمئن بود.
2- رهبری به چه معنا است؟ اگر آنرا به این معنای ساده بگیریم که چه کسانی
به موسوی به عنوان رهبر نگاه میکنند باید گفت که در ابتدای جنبش، این
تعداد بخش بسیار بزرگی (و البته نه همه) را شامل میشد اما این میزان روز
به روز تا جایی پایین آمده است که امروز میتوان گفت در اقلیت است (گرچه
شاید هنوز اقلیتی تاثیرگذار باشد). باز باید فورا اضافه کنم که حتی زمانی
که مردم قامت رهبری را در موسوی میدیدند این به معنای دفاع آنها از سابقه
و عقاید ارتجاعی او نبود. آنها به شیوهی همیشه پراگماتیستی و عملگرای خود
به دنبال کسی آمده بودند که فکر میکردند اول از همه میتواند حقِ احمدینژاد
و خامنهای را کف دستش بگذارد. اتفاقا دقیقا همین ناتوانی موسوی در مقابله
با دولت کودتا و رژیم اسلامی بود که مردم را از او دور و دلسرد کرد. باید
یادمان باشد که از همان روزهای اول موسوی مردم را به "عزاداری در تکیهها"
دعوت میکرد و آنها با حضور میلیونی در خیابانها پاسخ میدادند. این موسوی
بود که به دنبال مردم کشیده شد و نه برعکس. در سطح بنیادین نیز باید به
خاطر داشت که خواستهای عمومی جنبش در ایران، و اساسا ترکیب فرهنگی مردم در
حال حاضر، در کنار عوامل دیگر، اساسا بسیار فراتر از دید موسوی است که خود
جز اقلیتی است بیربط به تاریخ ایران که 30 سال است بر سر این جامعه سوار
شدهاند.
و اما در مورد سوال تو در این مورد که "ما" باید چه بکنیم (و این موضوع
چند سوال تو هست). باید گفت که بستگی دارد "ما" چه کسی باشیم. این درس اول
سیاست است که از آن چیزی حمایت و پشتیبانی کنیم که آنرا درست میدانیم و نه
اینکه به همراه "ما"یی گمنام تصمیم بگیریم. به نظر من هیچ انسان شریف و
آزادیخواه و آگاهی نباید از موسوی و سایر سران جمهوری اسلامی دفاع کند نه
فقط به دلیل "گذشته" و سابقهی آنها بلکه به این دلیل ساده که که هیچکدام
از آنها نماینده هیچ درجه پیشرفت و پیشروی برای مردم نخواهند بود. مردم
ایران این روزها این را هر روز بهتر و بهتر میفهمند.
3- اعتقاد به آزادی و حق تعیین سرنوشت به این معنا است که اعتقاد داریم
مردم هر جایی باید خود بتوانند اراده خود را در جامعه پیاده کنند و
آزادانه آینده جامعه خود را انتخاب کنند چه در ایران، چه در هند، چه در
آمریکا. اما این به این معنا نیست که بقیه مردم دنیا نمیتوانند در این
باره نظر دهند و با آنها همبستگی کنند و به هر میزانی در جنبش کشور آنها
نقش بازی کنند.
دنیایی که به مرزها و کشورها تقسیم شده محصولِ عصر عقبماندگی بشر است و
روزی میآید که تمام ما در دنیایی بدون مرز زندگی کنیم. همین امروز نیز به
طور واقعی منافع آدمها نه بر اساس ملیت که بر اساس جایگاه اجتماعیشان
تعیین میشود. "منفعت ملی" دروغی بزرگ برای دعوا بین سرمایهداران و
امپریالیستهای کشورهای رقیب است و هیچ ربطی به اکثریت کارگر و زحمتکش
جامعه ندارد. منافع کارگران و زحمتکشان همه جهان یکی و در مقابل زورمداران
و سرمایهداران و امپریالیستها است. امروز به روشنی میبینیم که دشمن جنبش
مردم ایران، "ایرانیهایی" مثل احمدینژاد و خامنهای هستند و متحد و دوست
آنها، هزاران و میلیونها نفر از سراسر جهان که به یاری شان میآیند، به
مبارزهشان کمک میکنند و از آن الهام میگیرند.تاریخ بشر مملو از لحظات
انترناسیونالیستی بسیاری است که نشان داده انسانها میتوانند در مبارزات
خواهران و برادران خود در سراسر جهان شرکت کنند. نگاهی کوتاه به همین قرن
قبل کافی است. جنگ داخلی اسپانیا در دهه 1930 را بین که مردمی از سراسر
دنیا، از همین کانادا تا همان ایران، به آن رفتند و متحد با جمهوریخواهان
اسپانیا علیه فرانکوی فاشیست (که خیلی هم "اسپانیایی" بود) جنگیدند. در
همین کشور به نورمن بتون فکر کن. پزشک کمونیستی که در همان اسپانیا جنگید
و پس از شکست ارتش جمهوریخواهان، به چین رفت و در میان مردمانی هزار بار
"متفاوتتر" از خود طبابت کرد و به انقلاب چین کمک کرد تا اینکه در همانجا
جان سپرد و امروز محبوب میلیونها کانادایی و چینی و مردم سراسر جهان است.
به چه گوارای آرژانتینی فکر کن که از سردمداران انقلاب کوبا بود و به مردم
این کشور برای سرنگونی دیکتاتوری کمک کرد و پس از پیروزی نیز برای گسترش
انقلاب عازم آفریقا و کشورهای دیگر شد و سرانجام نیز در کشوری دیگری،
بولیوی، در راه مبارزات مردمی به قتل رسید.
پس این حرفها که "شما خارجیها حرف نزنید" به راستی در برابر تاریخ عظیم
انترناسیولیستی زحمتکشان و مردم جهان و در مقابل همین حمایت عظیم
بینالمللی که انقلاب جاری در ایران جمع کرده است، مضحک به نظر میرسد.
اما در مورد ایران این قضیه ابعاد دیگری هم دارد و آن اینکه بخش عظیمی از
مردم کشور ما در طی سالیان سال به دلایل مختلف بیرون رانده شدهاند. هزاران
زندانی و مبارز سیاسی پس از سالها مبارزه به خارج رانده شدهاند (از دهها
سال پیش و دهه 50 و 60 شمسی بگیر تا همین اواخر که هزاران زندانی و مبارز
سیاسی در 2،3 سال اخیر از ایران خارج شده و در جاهایی مثل ترکیه هستند).
هزاران نفر از مردم دیگر نیز به دلایل مختلف اقتصادی و غیره از کشور خارج
شدهاند. قاعدتا آنها نیز به عنوان شهروندانی که سالها در ایران زندگی
کردهاند بهترین افراد هستند و بخش ارگانیک همین جنبش به حساب میآیند.
به طور واقعی نیز میبینیم که به میدان آمدن هزاران نفرهی ایرانیان در
سراسر جهان پشتگرمی و مایهی حمایتِ جنبش در ایران بوده است. ایرانیان خارج
به هزار طرق دیگر به جنبش یاری رساندهاند و بخشی از آن بودهاند از ترجمه و
انتشار سریع اخبار آنها تا جلب حمایت بینالمللی تا کمک به آنها برای چاپ
نشریه و ...
جمهوری اسلامی سالها است تلاش میکند تمام رویدادهای درون ایران را به گردن
"تحریک خارجیها" بیاندازد. امروز کوس رسوایی آن در جهان زده شده است و
همهی دنیا میبینند که این میلیونها نفر جمعیت درون ایران هستند که با شعار
"مرگ بر دیکتاتور" خیابانهای کشور را پر کردهاند. ما، چه به عنوان
ایرانیان و چه به عنوان شهروندان جهان، وظیفه داریم خود را بخشی از این
جنبش بدانیم و به اندازهی وسع به آن کمک کنیم.
4. هیچوقت نباید از چیزی که به آن اعتقاد نداریم و آنرا اشتباه میدانیم
حمایت کنیم حتی اگر این خواست میلیونها نفر باشد. معیار ما برای حمایت از
چیزی باید سیاسی باشد و اینکه چه اهداف سیاسی داریم و از چه حرکات سیاسی
دفاع میکنیم. در تاریخ اخیر متاسفانه شاهد بودهایم که گاهی مردم میلیونی
با خواستهای ارتجاعی و ضدانسانی به میدان آمدهاند. مثلا بارها دیدهایم حتی
پیشروترین جنبشها به دامان نژادپرستی افتادهاند (مثلا جنبش کارگریِ غرب
کانادا در اوایل همین قرن تظاهراتهای ضدچینیها و ضدآسیاییها میکرد). امروز
میبینیم که بخش عظیمی از مردم سوئیس به حزبی نژادپرست رای میدهند.
در مورد ایران البته باید با خوشحالی گفت که خواستها و جهت کلی جنبش مردم
ایران بسیار پیشرو و مترقی بوده و تا همین الان توانسته مایهی الهام جهان
شود. من به عنوان یک سوسیالیست انقلابی از این جنبش دفاع میکنم و پیشروی
بیشتر آنرا خواستارم.
اینجا موقع خوبی است که تاکید کنم باید سیاسی بود و بر اساس آرمانها و
خواستهای سیاسی از جنبش انقلابی ایران حمایت کرد، مستقل از ملیت و رنگ
پوست و ...
5 – سوال خوبی است. نفس این سوال به نوعی نشان میدهد که قضیه چقدر سردرگم
است. واقعا "سبزها" کیستند؟ دلیل بسیاری از کسانی که سعی میکنند مدام نام
"جنبش سبز" را به جنبش انقلابی مردم ایران بدهند دقیقا همان است که
میخواهند اهدافش را گنگ و نامفهوم جلوه دهند و آنرا به موسوی پیوند بزنند
(که گفتیم مدتهاست بخش عظیم مردم از او عبور کرده است). با این حال هنوز
بعضی از مردم دوست دارند از رنگ سبز استفاده کنند و شاید خود را بخشی از
"جنبش سبز" بدانند. خیلی مهم نیست. مهم اینجاست که جنبش را همانگونه که
هست تحلیل کنیم، بخشهای مختلف آن را بشکافیم و نشان دهیم که ملزومات
پیشروی سیاسی آن و رسیدگی به خواست اصلیاش یعنی سرنگونی دیکتاتوری ("مرگ
بر دیکتاتور") چیست. (و باید اینجا تاکید کنم که رنگ سبز را نباید به
"همه" زد چون حتما خودت هم دیدهای که بسیاری از ماها دوست نداریم با این
رنگ شناخته شویم).
به نظر من چیزی که در این در جریان است انقلابی است که باعث شده تودههای
عظیم و میلیونی مردم ایران با خواست زندگی بهتر به میدان بیایند. قاعدتا
بخشهای مختلف مردم خواستههای سیاسی مختلف دارند اما خواستهایی مثل حکومت
غیرمذهبی و دموکراتیک (و خود این یعنی خواست رفتن جمهوری اسلامی) را امروز
میتوان وسیع و تودهای دانست. بخشهای مختلفی از مردم هستند که از این
خواستهای "وسیع" جلوتر رفتهاند و عقاید پیشروی خود را دارند که در دوره
آتی تودهای خواهد شد و به خواستهای مختلفی شکل خواهد داد که در نهایت منجر
به تعیین تکلیف اوضاع پس از برقراری خواست عمومی مردم، یعنی سرنگونی
جمهوری اسلامی، منجر میشوند.
6. کدام "سبزها"؟ موسوی و کروبی و امثالهم میخواهند جنبش را به شکست
بکشانند و نگذارند فراتر از قامت جمهوری اسلامی برود. آنها باران
میخواستند و سیل آمده! جالب است که یکی از رفورمیستهای عزیز در تورنتو
هفته گذشته با افتخار همین گفتهی معروف بارزگان را تکرار کرد که ما باران
میخواستیم و سیل آمد! احساس تحقیر و تفرعنی که اینها نسبت به تودههای
میلیونی مردم "بی سر و پا" احساس میکنند واقعا دیدنی است. اینها حق دارند
از "سیل" مردم بهراسند. انقلاب، سیل است. سیل مردمی که به سالها تعیین
سیاست توسط بقیه میگویند: نه! بس است! تمام است! حالا دیگر نوبت خود ما
است که برای آیندهی خودمان تصمیم بگیریم. و آنوقت خود را جبرا وارد تاریخ
میکنند. بسیاری از کسانی که به عنوان رهبران "سبز" شناخته میشوند، از
موسوی و کروبی تا سازگارا و طیف وسیع رفورمیستهای داخل و خارج، همه تا
بحال بارها سعی کردهاند ترمز این جنبش را بکشند، نگذارند "رادیکال" شود و
آنرا از پیشروی باز دارند. بیشرمانه در مقابل خشونت وحشیانهی بسیج و سپاه،
مردم را سرزنش میکنند که چرا پاسخ تندی به آنها میدهند و چرا داد میزنند:
"مرگ بر دیکتاتور". جالب است که بعضیها میتوانند از کسانی که سالها در صدر
یکی از وحشیترین حکومتهای تاریخ بشری بودهاند دفاع کنند اما شعار "مرگ بر"
مردم رنگشان را میپراند که ایوای خشونت شد!
اما میدانی جالب چیست؟ جالب اینجاست که مردم جواب این "سبزها" را که بیش
از همه در چشم هستند خوب دادهاند. آیا به نظرت جالب نیست که علیرغم ارکستر
مداومی که هر روز میگفت نگویید "مرگ بر دیکتاتور" و سعی میکرد شعارهای
بیمسمایی مثل "مرگ بر هیچکس" (!) را به خورد مردم بدهد، آنها شعار خود را
به کرسی نشاندهاند و در محتوا و در شعار به سمت حرکات هر روز انقلابیتر
حرکت میکنند؟
7. من این سوال را خوانده بودم و از قصد کمی از جوابش را در همان سوال قبلی دادم
این بهترین سوالی است که من دوست دارم ببینم همه به آن جواب دهند. فقط
ایکاش همه صادقانه و سیاسی برخورد کنند و بگویند برای آیندهی ایران چه
میخواهند به جای اینکه سعی کنند نشان دهند "بیطرف" هستند. تنها درخت و
جسد، بیطرف هستند! انسان زنده نظر و عقیده دارد و به قول ارسطو، "خیوان
سیاسی" است.
من به عنوان سوسیالیست انقلابی برای ایرانی مبارزه میکنم که در آن آزادی و
برابری به معنای واقعیاش وجود داشته باشد و این یعنی اینکه مردم بتوانند
آزادانه سرنوشت خود را تعیین کنند و این سرنوشت فقط فرستادن نمایندگانی،
هر چهار سال یکبار، به مجلس نیست بلکه مهمتر از همه تعیین این است که
جامعه چه چیزی تولید کند و چگونه آن را توزیع کند. جامعهای که در آن وسایل
تولید نه به دست اقلیتی مفتخور که به مالکیت عمومی کل جامعه گذاشته شود و
با کنترل و مدیریت دموکراتیک کارگران اداره شود. خلاصه جامعهای که روی
پرچم آن نوشته باشد: "از هر کس به اندازه توانش، به هر کس به اندازه
نیازش!"
اما برای رسیدن به آن جامعه مراحل مختلفی باید طی شود. اولین گام سرنگونی
جمهوری اسلامی است و این به دست نمیآید مگر اینکه طبقه کارگر وسیعا وارد
میدان شود و با اعتصابهای عمومی رژیم را فلج کند و سپس در اتحاد با جنبش
مردمی، به پای سرنگونی آن برود. امروز حتی "حقوقدانان جنبش سبز" هم اعتراف
میکنند که شیشه رژیم اسلامی در دست اعتصابات کارگری است. چرا که وقتی
کارگران از کار بایستند، هیچ چیز جابجا نمیشود و این سوال مطرح میشود که
قدرت واقعا در دست کیست؟ خلاصه اینکه راه سقوط جمهوری اسلامی و پیشروی
انقلاب، به میدان آمدن وسیع طبقه کارگر با اعتصاب عمومی خودش است.
اما خواستی که به نظر من باید در این مرحله و برای روزهای پس از سقوط مطرح
کرد "مجلس موسسان انقلابی" است. یعنی مجلسی که در جریان روندی آزاد از
تبلیغات و نشریات و غیره (که باید پس از سرنگونی جمهوری اسلامی تضمین شود)
مردم از سراسر ایران نمایندگان خود را به آن بفرستند تا بتواند تصمیم
بگیرد آینده ایران قرار است چه حکومتی داشته باشد.
ما سوسیالیستها و کمونیستها نیز در آنجا با حزب و گروه خود شرکت میکنیم و
سعی میکنیم نظر دموکراتیک مردم ایران را به آیندهی سوسیالیستی جلب کنیم و
آنوقت به سمت برقراری دموکراسی کارگری میرویم که در آن کل کشور با سیستم
شوراهایی اداره میشود که هم مقننه هستند و هم مجریه، از بورژوازی خلع ید
میشود و وسایل تولید در مالکیت عمومی قرار میگیرند تا تولید با توجه به
منافع تمام مردم و نه اقلیتی 1 درصدی سازمان یابد و مردم به شیوهی
دموکراتیک و عمومی خود بتوانند در تمام روندهای زندگی سیاسی و اقتصادی نقش
بازی کنند.
من ایمان دارم که وقتی سوسیالیستهای انقلابی، این چشمانداز را به مردم
ایران ارائه کنند، اکثریت کارگران و زحمتکشان ایران حول آن گرد میآیند و
ایران به سمت آیندةی سوسیالیستی میرود. شیپور انقلاب ایران، زحمتکشان و
کارگران سراسر منطقه و جهان را نیز به حرکت در میآورد و آتش انقلاب تمام
منطقه را فرا میگیرد و انقلاب در هر کشور دیگری کمک بیشتری به انقلاب
ایران برای پایداری و ادامهی راه میکند. من ایمان دارم که انقلاب ایران،
انقلابی است که میتواند جهان را تغییر دهد. روزها و سالهای پیشرو انتظار
کشیدنیاند!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
ریچل،
شخصیتی از مجموعه تلویزیونی "دوستان" بود که از شبکههای آمریکایی پخش
میشد و ما را هم مثل بسیاری دیگر در سراسر جهان شیفته و مجذوب خود کرده بود. ریچل
عاشق لاس ردن با مردها است و شبی در بیمارستانی، دکتر جذاب و تو دل برویی را دید و
با او سر حرف را باز کرد. دکتر، زائو بود. ریچل، پیشخدمت قهوهخانه. ریچل با دکتر
لاس میزد که دکتر سعی کرد به او بفهماند حواسش به او نیست. ریچل که عادت دارد
مردها جذبش شوند متعجب بود و دکتر که تعجب را دید گفت که چرا علاقهای به دختربازی
ندارد: "تابحال شده وقتی به خانه میآیی احساس کنی حالت از یک فنجان قهوه
دیگر به هم میخورد؟" که یعنی من هم صبح تا شب با زنها سر کار دارم و دیگر
حوصلهی تو را ندارم.
من از آن
موقع در آن فکرم که چه بر سر آن قهوهدوستی میآید که باید هر روز قهوه دست این و
آن دهد...
و گاهی با
نوشتن خودم هم اینطور میشود. شغلم که نوشتن است. روزنامهنگارم. غیر از آن هم روز
و شب مینویسم. و میخوانم. هر روز تقریبا تمام روزنامهی استارِ تورنتو را میخوانم.
هر هفته اکونومیست میخوانم. آثار مارکسیستی را مدام بالا و پایین میکنم، بخصوص
از وقتی انقلاب ایران شروع شده. بعد یادداشت بر میدارم. بعد با مردم حرف میزنم و
برایشان نامه مینویسم. و الان که ساعت 2:39 شده و به ضرب قهوهی پرزوری که میزان
پودر و آبش به نفع اولی به هم خورده بود، سر پا هستم و احساس میکنم با این همه
نوشتن هنوز کافی نیست و باید این وبلاگ را دوباره به پا کنم. باید اینجا آنچه میخواهم
بنویسم. از دلم، از خودم، از جورابهایم که کثیفند و پاره و تک چون زیادی در ماشین
لباسشویی میاندازمشان...
اما فکرش
کمی میترساندم... باز هم این کامپیوتر؟ باز هم این لپ تاپ؟ باز هم این پشت؟ و
اینست ترس و تناقض بزرگ نویسندهها که پشت شیشه لپتاپشان مینشینند و از دنیا میگویند
و مینویسند اما در تمام طول روند تنهایند و باید تنها باشند. اگر کسی کنارم باشد،
خوب نمینویسم. اصلا نمیتوانم بنویسم. موسیقی که پخش شود نمیتوانم بنویسم. حواسم
که جای دیگر باشد نمیتوانم بنویسم. چت که میکنم نمیتوانم بنویسم. برای نوشتن
باید تنها باشی. و در نوشتن داری از جهان میگویی. هملت چه خوب میگفت که در پوست
گردویی مینشینی و ادعای جهانداری میکنی! چه چیز عجیبی است این نویسنده. و چه عجیب
است سفرنامه نگاری که آدم باید تمام آن احساسات را روی کاغذ بیاورد. برای چه؟ برای
که؟ و اینها را به معنای "پوچی" و عارفی و نهیلیسم و از اینها نمیگویم
بلکه سوال مشخص میکنم که واقعا برای که...
×××
ادبیاتِ
خونم آمده پایین... مگر میشود این همه کار کرد و درس خواند و داستان نخواند؟ این
نسخهی مرگ است.
میخواهم
داستان بیشتر بخوانم و همینجا توی همین صفحه کمی بیشتر رویا ببافم...
×××
خانه
اینقدر گرم است که همیشه عرق میکنم و فکر میکنم باعث میشود راحتتر خوابم هم
ببرد. وضع عجیبی شده. کرکره پنجرهام خراب است و پایین نمیآید و شیشههای تمام
باز به این معنی است که مردم از خیابان رد میشوند و نگاهم میکنند. به معنای کلمه
در اتاق شیشهای زندگی میکنم. سرما هم از این شیشهها راحت رد میشود. اما شوفاژ
بزرگ و قوی است. گرمت میکند و به خوابت میبرد.
امشب اما
نمیخواهم بخوابم. کارهای عقبمانده دیوانهات میکنند تازه گیرم که کمی سوار
اوضاع شدی و مقالههای این هفته که تمام شد (برای هفتهنامه کار میکنم) و روزنامهات
را که خواندی و درس و مشقت که کوک شد، تازه هنوز یادت میآید که یک سال بیشتر است
به این خراب شده آمدی و هنوز گواهینامه هم نگرفتهای و بعد چشمت میافتد به قفسه
کتابخانه و یادت میآید جلد دوم دن کیشوت چند ماه خانه فلان کس مانده و نگرفتی و
لای "مادام بواری"هم باز نشده و "عصر بینهایتها" را وقتی
خواندی هیچ چیز نفهمیدی یا یادت نمانده.
خانه گرم
است و آدم عرق میکند.
×××
ببینیم
سرنوشت این صفحه چه میشود. واقعا دوست دارم بدانم.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
اتاق کوچکی
که در هاستلی دو ستاره برای عمو و خانواده رزرو کرده بودم اول حالشان را گرفت. یاد
چند سال پیش افتادم که اتاق مشابهی در هاستلی در استانبول برای پدر و مادر و
خواهرم رزرو کرده بودم و آنها هم اول شوکزده شده بودند. اما هم آندفعه پدر و
مادرم و هم ایندفعه عمو و زنعمو پس از چند روز اقامت، با هاستلهای اروپایی حال
کردهاند و حرف ما را قبول کردهاند که آدم در مسافرت نباید به فکر تجملات اقامتی
باشد!
خلاصه اینکه
کنفرانسی که در آن شرکت داشتم دیروز تمام شد و الان از همین اتاق کوچک، با چراغهای
خاموش و دستانی که کورمال کورمال روی کلیدها ورجه وروجه میکنند، مینویسم. فردا
قرار است بارسلونا را به مقصد رم ترک کنیم.
شش هفت روز
کنفرانس، که در دانشگاه اتونومیا در یکی از حومههای بارسلونا به نام بیاترنا
برگزار میشد، فوقالعاده بود. هر روز از ساعت هشت صبح تا هشت شب جلسات کنفرانس
برقرار بود و بعد از آن هم هر شب تا نیمههای شب بساط بحث و عرقخوری! میزبانان
کنفرانس که جوانان و دانشجویان و کارگرانِ اسپانیایی بودند هر شب خودشان باری به
راه میانداختند و از آبجو تا موخیتو، کلی عیش و نوش کردیم.
شرکتکنندگان کنفرانس 400 نفر از سراسر جهان بودند: مراکش،
پاکستان، ونزوئلا، ال سالوادور، کوبا، آرژانتین، برزیل، مکزیک، بلژیک، فرانسه،
یونان، دانمارک، سوئد، ایتالیا، اسپانیا، بریتانیا، آلمان، سوئیس، اتریش، هلند،
آمریکا، کانادا و ...
من بیشتر با ایتالیاییها میچرخیدم و چه چرخیدنی که تا
دلتان بخواهد سرمان گیج رفت. با چند نفر از شهر ناپل حسابی دوست شدم و ایتالیایی
که هیچ، ناپلی هم یاد گرفتم. در واقع هر چه انگلیسی داشتیم این چند روز در تلاشهای
مضحک برای حرف زدن با اسپانیاییها و ایتالیاییها از بین رفته است! انگلیسی بچههای
اسکاندیناوی و شمالِ اروپا خیلی خوب بود اما این جنوب اروپاییها اکثرا انگلیسی
نمیدانستند و چه عشق و حالی داشت حالی کردن حرفت به آنها با هزار بدبختی. عاشق
ناپلیها و فرهنگ بیمبالات و دیوانهوارشان شدم. ببینید چه قدر دیوانهوارند که
من در وسطشان احساس محافظهکاری میکردم! جزئیات بماند برای نزدیکان!
کنفرانس البته خیلی زیاد خستهام کرد و برای همین تمام امروز
را در رختخواب گذراندم اما در عین حال نیروی عظیم روحی به من بخشید تا در این
اوضاع مهم، برای پیش بردن وظایف به کار بندم.
روز یکشنبه بعدازظهر استراحت داشتیم و من از فرصت استفاده
کردم و به شهر آمدم تا عمو و خانواده را ببینم. با هم کلی در لا رامبلا بالا و
پایین رفتیم.
قبلا کمی در مورد لا رامبلا برایتان گفتم اما شرح این
خیابان به این راحتیها در کلام نمیگنجد. خودم شخصا حاضرم تمام تورنتو را با همین
یک تکخیابان طاق بزنم: 1.2 کیلومتر جادهی زیبای مخصوص پیادهروها که میدان
کاتالونیا، قلب شهر، را به ساحل مدیترانه در شهر وصل میکند. لا رامبلا را (که به
آن لاس رامبلاس هم میگویند) قبلا در ژانویه دیده بودم اما بازدید از آن در
تابستان حال و هوای دیگری داشت. هنرمندانی که برای پول در آوردن به هر شکل و
شمایلی در میآیند ده برابرِ دفعهی قبل گوشه و کنار را پر کرده بودند: از شوالیهای
که لباس تیم فوتبال بارسلونا را تن کرده بود تا مردی که در گهواره رفته بود و مدام
تکان میخورد تا جادوگر جارو به دستی که مردم را جارو میزد. الحق که پول در آوردن
چه سخت است.
پایین لا رامبلا به پورت ول (به کاتالان: لنگرگاه قدیم) میخورد.
این لنگرگاهِ قدیمی البته همین دو دهه پیش و برای آمادهسازی المپیک 1992 بارسلونا
بود که حسابی دستی به سر و رویش کشیدند و مدرن و خوشگلش ساختند و در نتیجه امروز
سالی 15،16 میلیون نفر بازدیدکننده دارد و سرتاسرش پر شده از مراکز خرید آنچنانی و
البته مهاجرین رنگینپوستِ بیچارهای که روی زمین کیف و کفش قلابی میفروشند. اینها
اجناسشان را روی تکهپارچهای پهن کردهاند که دور و برش بندهایی دارد که در اولین
فرصت بتوانند همه چیزاجناس را جمع کنند و از دست پلیس بزنند به چاک! آدم
ناخودآگاه فکر میکند هنگام فرار میخواهند روی یکی از قایقِهای بیشمار لنگرگاه
بپرند و بارسلونا را به مقصد شهر بعدی ترک کنند.
یکی از جلوههای معروف بارسلونا که در همین لنگرگاه واقع
شده مجسمهی یادبود کریستف کلمب است که روی ستونی 60 متری واقع شده است. این ستون
را برای یکی از نمایشگاههای بینالمللی که در بارسلونا برگزار میشده ساختهاند و
چه کسی بهتر از جناب کلمب برای قرار گرفتن در بالای این ستون؟ هر چه باشد کریستف
کلمب پس از بازگشت از اولین سفرش به آمریکا همینجا از قایق پیاده شد تا به شاه و
ملکهی وقت اسپانیا گزارش دهد که چه شقالقمری کرده. قبلا هم از این ستون بازدید
کرده بودیم اما ایندفعه سوار آسانسور شدیم و به بالای آن رفتیم تا از آن بالا تمام
بندر باشکوه بارسلونا را تماشا کنیم. کلیسای لاسارگادیا فامیلیا، که از زیباترین
بناهایی است که در زندگیام دیدهام، از دور پیدا بود و زیباتر از هر چیز البته
دریای مدیترانه بود که برکتش باعث تمام زیبایی و جذبهی این منطقه است؛ از آب و
هوای معتدل تا غذاهای سالم. بیخود نیست که به آن "اروپای مدیترانهای"
میگویند.
شب هم در یکی از سالنهای نمایش در همین لا رامبلای خودمان،
به لطف عمو به دیدن نمایشی رفتیم که مخلوطی بینظیر بود از اپرا و فلامنکو. البته
مخصوص گردشگرها درستش کرده بودند و ویژگیهای خاص این نوع نمایشها را داشت اما
این هیچ چیز از زیباییاش کم نمیکرد. دو رقصندهی زن و مرد رقص فوقالعادهی
فلامنکو میکردند و گروه خواننده و نوازنده هم همراهشان بود؛ با انواع سازها و
البته با آن دست زدنهای خاص این موسیقی کولیوار که آدم را دیوانه میکند. فلامنکو
ریشه در اندلس اسپانیا دارد و از آن صادراتی است که مثل سانگریا و پنهلوپه کروز،
اسپانیا را با آن میشناسند. در سفر قبلی، به لطف دوستی که اهل مادرید است، در چند
تا از بارهای حسابی خفن فلامنکو را از حنجرهی اصیل کولیان شنیده بودیم (چه صدایی که
جیپسی کینگز را خجل میکرد!) اما دیدن این رقص حرفهای بیشتر طعم فلامنکو را به من
شناساند. فلامنکو را با قطعاتی از اپرای کارمن هم مخلوط کرده بودند که به نظر من
بهترین جای اجرای آن شب بود. اپرای کارمن البته اثری فرانسوی است اما داستانش در
سویلِ اسپانیا میگذرد و برای همین به یکی از جلوههای اینجا بدل شده است. برای ما
که خیلی در این زمینه شناخت نداریم بیشتر ملودی زیبای آن شنیدنی بود. این ملودی را
چارلی چاپلین برای "عصر جدید" به کار برده و برای من بیشتر یادآور آن
نابغهی بزرگ بود.
امروز صبح از بیاترنا به بارسلونا آمدم و میخواستم با عمو
و خانواده کمی گردش و خرید کنم. در فروشگاه چای که در سفر قبلی از آن چای ژاپنی
خریده بودم هم بازدید کردم و این دفعه هم برای رفیق عزیزم، جنی (Jennie)، چای موز
جدیدی خریدم (چایهای این مغازه همه بوی بهشت میدهند) اما کمی که گذشت دیدم واقعا
خستگی یک هفتهی کنفرانس باعث شده نای راه رفتن هم نداشته باشم، حتی بعد از نوش
جان کردن یک لیوان شکلات داغ بینظیر! وقتی فهمیدم که حسابی خسته و کوفتهام و به
استراحت نیاز دارم که از کنار یکی از محبوبترین ساختمانهایم در سراسر جهان، یعنی
کاسا میا، شاهکارِ گائودیِ کبیر گذشتم و اصلا نفهمیدم. از این واقعه دیگر حسابی
ترسیدم و سریع خودم را به هتل رساندم و خوابیدم تا ساعت هشت و نه شب که دختر عمو
بیدارم کرد و با هم به رستورانی لبنانی به نام لیلا رفتیم و شام خوردیم. سبک
رستوران برایم جالب بود و پیتزای مارگاریتایش خوب بود گرچه شاورمای مرغ آن تعریفی
نداشت.
فردا عازم رم هستیم و من مدام به عمو و خانواده میگویم که
از فکر رم هم باید تن و بدنشان از هیجان بلرزد. و خودم هم که در تب و لرزِ دیدن
ایتالیا هستم. ماجراهایم با ایتالیاییها در طول کنفرانس به نوعی برای بازدید از
این کشور آمادهام کرده است و یک جورهایی میدانم که مثل اسپانیا به آن دلخواهم
بست. فردا باید از اسپانیا خداحافظی کنیم و به ایتالیا سلام بگوییم.
از فردا سفرنامهی ایتالیا شروع میشود. حال که سفرنامهی
اسپانیا تمام میشود، میخواهم آن را به دوست عزیزم، سیابوش وحیدی، تقدیم کنم که
در تمام این سفر و سفر قبلی به اسپانیا به یاد او و عشقش به این کشور بودم.
امیدوارم که روزی با هم به اینجا بیاییم. خدا را چه دیدید شاید هم تا زمان
کنفرانس سال بعد (که هر سال در بارسلونا برگزار میشود) عقایدش به ما نزدیکتر شد
و برای همان آمدیم!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 6:12 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
سفر با
خانواده هم از آن مقولههایی است که حال خودش را دارد: شاید کندتر از سفرهای
دیوانهوار خودم باشد اما شیرینیهای خاص خودش را هم دارد.
صبح،
صبحانهی مفصلی با سوسیس و بیکون و پنیرهای بهشتی مدیترانهای خوردیم و دیگر نزدیکهای
ظهر شد تا با قشونِ اقوام پس از سر زدنی کوتاه به مرکز خرید دوس مارس در شهر سن
خاویر و راه انداختن گوشیهای اسپانیایی که عمو و دخترعمو خریده بودند عازم
کارتاخنا شدیم.
کارتاخنا
از جنوبیترین شهرهای اسپانیا است که قدمتی چند هزار ساله دارد و در آن از بقایای
کارتاژیها گرفته تا رومیها پیدا میشود و البته آخرین شرکتهای مد روز لباس هم
وسط خرابههای چند هزار ساله مغازه باز کردهاند. جمعیت قابل توجه آفریقای شمالی
هم در این شهر، که فاصله چندانی با الجزایر ندارد، زندگی میکنند و یک چهرهی به
یاد ماندنی شهر را هم آنها ارائه میکنند.
کارتاخنا
در ضمن بندر مهمی هم هست و از کلیدهای مهم اسپانیا به دریای مدیترانه.
دیدار را
با خوردن چند آبجو و تاپاس لذیذ در کنار بندر شروع کردیم. مگر میشود این دستهای
خسته در نزدیکیهای ساعت 3 صبح لذت تاپاسخوری و هنر اعلای تاپاس را برای
خوانندگان عزیز توضیح دهند؟ تاپاس خلاصهای از تمام نبوغ آشپزی اسپانیایی است:
نبوغ، ابتکار، اصالت طعم. و همهی اینها خودش را در بشقاب کوچکی نشان میدهد که
میتواند شامل هر چیزی باشد از سیبزمینیهای ترد و دوستداشتنی، تا مخلوط هر
حیوان دریایی که در مدیترانه به دست آمده و یا کالباسهای اسپانیایی که غذای ملی
این کشور هستند (خامون).
ساحل دلباز
کارتاخنا جلوههای زیبایی هم داشت، مثل مجسمهی تقریبا غولآسای مردی که چمباتمه
زده بود. مجسمه را در یادبود قربانیان تروریسم (احتمالا حملات تروریستی چند سال
پیش به متروی مادرید) ساخته بودند.
طبیعی است
که از هر گوشهی شهر تاریخ میبارید اما این تاریخ تنها تاریخ چند هزار سالهی
کارتاژیها و رومیهای نبود. خیابانهای تنگ و باریک شهر ارمغانهای بسیاری برای
ما داشتند و دست بر قضا شاهکارهای مدرنیستی اسپانیا نیز بخشی از آن بود.
خیابان
کوچک مایور که فاصله چندانی با ساحل نداشت پر از ساختمانهای جنبش معماری مدرنیستا
است که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در این کشور جریان داشت و شاهکارهای
بزرگ و اصیلش را که کارهای آنتونیو گائودی باشند قبلا در بارسلونا دیده بودم. چنان
شیفتهی کارهای آن استاد بزرگ شدهام که هر چه رنگ و بوی مدرنیستا بدهد با احترام
و لذت نگاهش میکنم.
بناهای
باسابقهی تاریخی را به راحتی کمی گشت زدن میشد در شهر پیدا کرد. حداقل دو آمفیتئاتر
سبک رومی عظیم (که البته ظاهرا یکی را بعدها با تقلید از آنها ساخته بودند و اما
یکی کار اصیل خودشان بود) دیدیم که برای دیدن کولوزوئیم بزرگ در رم آمادهمان کرد.
دیوار کارتاژیها که شاهد زندهی جنگهای پونیک (جنگهای کارتاژ و رم در دوران قبل
از میاد مسیح) بود در انتهای شهر دیده میشد.
چیز زیادی
از قلعهی کونسپسیون سر در نیاوردم و البته به داخل آن هم نرفتیم اما سوار
آسانسوری شدیم که برای آن ساخته بودند و به ارتفاعی بالا رفتیم تا تمام شهر را دید
بزنیم. محوطهی دور قلعه را با باغ زیبایی تزئین کرده بودند که خانهی چند طاووس
ماده بود. تابحال ندیده بودم که طاووسها از آدم فرار نکنند و نشنیده بودم که مثل
کلاغ هم صدا میدهند!
از آن بالا
هیچ چیز بهتر از دیدن تمام کارتاخنا نبود. از یک طرف دریای مدیترانه پر از کشتیهای
باری و تفریحی، از یک طرف دیوار عظیم کارتاژیها، از یک طرف آمفیتئاتر رومی که
درست دیوار به دیوار آن آمفیتئاتر جدیدی برای کنسرتی در همان شب آماده میشد...
نمیتوانستم چشم از دریا بردارم و مدام به فکر این بودم که امپراتوریهای غولآسای
کارتاژ و رم در همین دریا و همین ساحل چه جدالهای خونباری که نداشتهاند. فقط
دیدن کارتاخنا هم که شده وادارم کرد به فکر بیشتر دانستن راجع به جنگهای پونیک
باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|
اینجا
اسپانیا است: صاحب هتلم در آلیکانته وقتی میفهمد هوس سیگار کردهام، یکی برایم میپیچد
و دعوتم میکند در اتاق هتل سیگار بکشم!
گرمای شدید
باعث میشود تمام روز تمام وجودت عرق بریزد و کولر خانهی عمو هم خراب است و این
اوضاع را تشدید میکند و با این حال عاشق همین گرما و عرق هستم. انگار یک میلیون
کیلومتر از زمستانهای تورنتو دورم.
مسئول
تعمیرات مجموعه وقتی میفهمد میخواهیم کسی در آخر هفته بیاید و کولر و آبگرمکن
را درست کند، می خندد و میگوید در اسپانیا کسی آخر هفته کار نمیکند.
در مکدونالد
مردم به جای کوکاکولا، آبجو میخورند.
...
دیشب را
بالاخره در آلیکانته گذراندم. نزدیک ساعت 11 به شهر رسیدم و خبری از قطار یا
اتوبوسی که به مورسیا برود نبود و از سر ناچاری اتاقی در هتل سن سیمونِ آلیکانته
گرفتم.
با وجود
خستگی بسیار دوشی گرفتم و نزدیکهای نیمهشب زدم بیرون. عجب شبهایی دارد این
آلیکانته!
نزدیکیهای
ساحل و زیر نخلهای همیشه حاضرِ این منطقه قدم میزنی و از زنده بودن احساس شادی
میکنی. ساختمانها و مجسمههای نقطه نقطهی شهر آن را جذابتر ساخته است.
هر چه به
صبح نزدیکتر میشدیم انگار آلیکانته خیال خوابیدن نداشت. در میان کلابها و
بارهای مرکز شهر و کنارهی ساحل قدم میزدم و مجذوب رقص پرشور مردم شده بودم که با
آهنگ شورانگیز زبان اسپانیایی قاطی شده بود تا آدم را حسابی هوایی کند و دیگر جرات
نکنم از از دست دادن پرواز و قطار گلایه کنم که چرا امشب به مورسیا نرسیدهام!
یک بارِ
دوستداشتنی میبینم که اسمش هست کاپیتان هادوک و چهرهی این شخصیت تن تنیِ محبوب
را روی سر درش نقاشی کردهاند. نمیخواهم یوروهای ارزشمند را بیشتر از این هدر دهم
و برای همین میروم تو و فقط به رقص بقیه نگاه میکنم. دختر سیاهپوست خوشهیکل و
باریک و بلندی به نوبت با دخترهای دیگر سالسا میرقصد... و وه که چه رقصی! انگار
روی هوا پرواز میکند و از دیدنش چیزی نمانده اشک به چشمم سرازیر شود. نمیتوانم
چشم از او بردارم و بار دیگر به خودم قول میدهم که وقتی برگشتم بروم و در کلاس
رقص سالسا ثبت نام کنم!
×××
امروز صبح
قطار ساعت 10 صبح را تا شهرِ مورسیا گرفتم و بعد از یک تاکسی 40 یورویی به گلف
ریزورتِ لا توره که محل اقامت عمو است رسیدم. شوق دیدار عمو و اقوام تمام وجودم را
پر میکند. کمی بعد از رسیدن با دختر عموی کوچک و نازنینم زیر گرمای سوزان، عرقریزان
در محوطهی ویلا راه میرویم به دنبال کسی که بتواند کولر و آبگرمکن و ماشین
لباسشویی را درست کند و اینجاست که میفهمیم اسپانیاییها قرار نیست آخر هفتهشان
را تعطیل کنند که برای ما کولر درست کنند. من که عین خیالم نیست و گرمای سنگینِ
ماه ژوئیه را دوست دارم.
ویلاهای لا
توره بخشی از مجموعه غولآسایی متشکل از چندین هزار آپارتمان هستند که شرکتی به
نام پولاریس در مورسیا، نزدیک ساحل "دریای کوچک" (Mar Menor)
ساخته است و عمو هم خانهای برای تعطیلات در آن خریده است و من اکنون به آن دعوت
شدهام (وصف این دریا، که در واقع برکهی آب شور است، را فردا که از آن دیدار کردم
برایتان میگویم). این مجموعه پر از انگلیسیهایی است که جایی در اینجا خریدهاند
تا در ایام بازنشستگی از مه و بارانِ جزیره فرار کنند و زیر آفتاب مورسیا لم بدهند
و به بازی ابلهانهی گلف مشغول شوند. این منطقه ظاهرا آب خیلی زیادی ندارد و با
این حال کلی آب باید خرج این بازی ابلهانهی این دلقکها شود! البته جوانهایی که
تا نیمههای شب بساط کلابها را با رقص و آهنگ زنده نگاه میدارند نشان میدهد که
احتمالا اقوام این پیرمردها هم کم به آنها سر نمیزنند!
امروز کار
خاصی نکردیم مگر خرید اقلام برای خانه و بازدید از شهر سن خاویر که در نزدیکی
مجموعه ویلاها است. در سن خاویر هم فقط به مرکز خرید بزرگی رفتیم و برای ماشین جی
پی اس خریدیم و در ضمن کلی میوه و خوراکِ خوشمزهی مدیترانهای.
با خانواده
که مسافرت میکنیم، ضربِ سفر آرامتر است و در عوض عشق و شورِ دیدار عزیزانِ فامیل
(و شنیدن غیبتهای یک سال اخیر ایران) حالِ سفر را بیشتر میکند. امشب هم برنامهای
برای فردا ریخته نشد اما احتمالا از دریای کوچک و شهرهای استان مورسیا، مثلا
کارتاخنا، دیدار میکنیم. تا یکشنبه که شاید به سمت اندلس برویم.
هر جا که
هستیم بیش از بازدیدهای مضحک توریستی و تیک زدن فهرست "دیدنیها"، سعی
میکنم خودم را با تمام وجود غرق اسپانیا کنم: هوایش، غذایش، مردمش، زبانش، و
روحش. و وای که این غرق کردن چه لذتی دارد.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 4:2 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی
|