تبليغاتX
رویاهای تورنتویی

رویاهای تورنتویی

نوشته‌های آرش عزیزی

سفر به جنوب اروپا (5)

 

5 اوت 2009:

2:32 نیمه شب

 

اتاق کوچکی که در هاستلی دو ستاره برای عمو و خانواده رزرو کرده بودم اول حالشان را گرفت. یاد چند سال پیش افتادم که اتاق مشابهی در هاستلی در استانبول برای پدر و مادر و خواهرم رزرو کرده بودم‌ و آن‌ها هم اول شوک‌زده شده بودند. اما هم آن‌دفعه پدر و مادرم و هم این‌دفعه عمو و زن‌عمو پس از چند روز اقامت، با هاستل‌های اروپایی حال کرده‌اند و حرف ما را قبول کرده‌اند که آدم در مسافرت نباید به فکر تجملات اقامتی باشد!

 

خلاصه این‌که کنفرانسی که در آن شرکت داشتم دیروز تمام شد و الان از همین اتاق کوچک، با چراغ‌های خاموش و دستانی که کورمال کورمال روی کلیدها ورجه وروجه می‌کنند، می‌نویسم. فردا قرار است بارسلونا را به مقصد رم ترک کنیم.

 

شش هفت روز کنفرانس، که در دانشگاه اتونومیا در یکی از حومه‌های بارسلونا به نام بیاترنا برگزار می‌شد، فوق‌العاده بود. هر روز از ساعت هشت صبح تا هشت شب جلسات کنفرانس برقرار بود و بعد از آن هم هر شب تا نیمه‌های شب بساط بحث و عرق‌خوری!‌ میزبانان کنفرانس که جوانان و دانشجویان و کارگرانِ اسپانیایی بودند هر شب خودشان باری به راه می‌انداختند و از آبجو تا موخیتو، کلی عیش و نوش کردیم.

 

شرکت‌کنندگان کنفرانس 400 نفر از سراسر جهان بودند: مراکش، پاکستان، ونزوئلا، ال سالوادور، کوبا، آرژانتین، برزیل، مکزیک، بلژیک، فرانسه، یونان، دانمارک، سوئد، ایتالیا، اسپانیا، بریتانیا، آلمان، سوئیس، اتریش، هلند، آمریکا، کانادا و ...

 

من بیشتر با ایتالیایی‌ها می‌چرخیدم و چه چرخیدنی که تا دلتان بخواهد سرمان گیج رفت. با چند نفر از شهر ناپل حسابی دوست شدم و ایتالیایی که هیچ، ناپلی هم یاد گرفتم. در واقع هر چه انگلیسی داشتیم این چند روز در تلاش‌های مضحک برای حرف زدن با اسپانیایی‌ها و ایتالیایی‌ها از بین رفته است!‌ انگلیسی بچه‌های اسکاندیناوی و شمالِ اروپا خیلی خوب بود اما این جنوب اروپایی‌ها اکثرا انگلیسی نمی‌دانستند و چه عشق و حالی داشت حالی کردن حرفت به آن‌ها با هزار بدبختی. عاشق ناپلی‌ها و فرهنگ بی‌مبالات و دیوانه‌وارشان شدم. ببینید چه قدر دیوانه‌وارند که من در وسط‌شان احساس محافظه‌کاری می‌کردم!‌ جزئیات بماند برای نزدیکان!

 

کنفرانس البته خیلی زیاد خسته‌ام کرد و برای همین تمام امروز را در رختخواب گذراندم اما در عین حال نیروی عظیم روحی به من بخشید تا در این اوضاع مهم، برای پیش بردن وظایف به کار بندم.

 

روز یکشنبه بعدازظهر استراحت داشتیم و من از فرصت استفاده کردم و به شهر آمدم تا عمو و خانواده را ببینم. با هم کلی در لا رامبلا بالا و پایین رفتیم.

 

قبلا کمی در مورد لا رامبلا برایتان گفتم اما شرح این خیابان به این راحتی‌ها در کلام نمی‌گنجد. خودم شخصا حاضرم تمام تورنتو را با همین یک تک‌خیابان طاق بزنم: 1.2 کیلومتر جاده‌ی زیبای مخصوص پیاده‌روها که میدان کاتالونیا، قلب شهر، را به ساحل مدیترانه در شهر وصل می‌کند. لا رامبلا را (که به آن لاس رامبلاس هم می‌گویند)‌ قبلا در ژانویه دیده بودم اما بازدید از آن در تابستان حال و هوای دیگری داشت. هنرمندانی که برای پول در آوردن به هر شکل و شمایلی در می‌آیند ده برابرِ دفعه‌ی قبل گوشه و کنار را پر کرده بودند:‌ از شوالیه‌ای که لباس تیم فوتبال بارسلونا را تن کرده بود تا مردی که در گهواره رفته بود و مدام تکان می‌خورد تا جادوگر جارو به دستی که مردم را جارو می‌زد. الحق که پول در آوردن چه سخت است.

 

پایین لا رامبلا به پورت ول (به کاتالان: لنگرگاه قدیم) می‌خورد. این لنگرگاهِ قدیمی البته همین دو دهه پیش و برای آماده‌سازی المپیک 1992 بارسلونا بود که حسابی دستی به سر و رویش کشیدند و مدرن و خوشگلش ساختند و در نتیجه امروز سالی 15،16 میلیون نفر بازدیدکننده دارد و سرتاسرش پر شده از مراکز خرید آنچنانی و البته مهاجرین رنگین‌پوستِ بیچاره‌ای که روی زمین کیف‌ و کفش قلابی می‌فروشند. این‌ها اجناسشان را روی تکه‌پارچه‌ای پهن کرده‌اند که دور و برش بندهایی دارد که در اولین فرصت بتوانند همه چیزاجناس را جمع کنند و از دست پلیس بزنند به چاک!‌ آدم ناخودآگاه فکر می‌کند هنگام فرار می‌خواهند روی یکی از قایقِ‌های بیشمار لنگرگاه بپرند و بارسلونا را به مقصد شهر بعدی ترک کنند.

 

یکی از جلوه‌های معروف بارسلونا که در همین لنگرگاه واقع شده مجسمه‌ی یادبود کریستف کلمب است که روی ستونی 60 متری واقع شده است. این ستون را برای یکی از نمایشگاه‌های بین‌المللی که در بارسلونا برگزار می‌شده ساخته‌اند و چه کسی بهتر از جناب کلمب برای قرار گرفتن در بالای این ستون؟ هر چه باشد کریستف کلمب پس از بازگشت از اولین سفرش به آمریکا همین‌جا از قایق پیاده شد تا به شاه و ملکه‌ی وقت اسپانیا گزارش دهد که چه شق‌القمری کرده. قبلا هم از این ستون بازدید کرده بودیم اما ایندفعه سوار آسانسور شدیم و به بالای آن رفتیم تا از آن بالا تمام بندر باشکوه بارسلونا را تماشا کنیم. کلیسای لاسارگادیا فامیلیا، که از زیباترین بناهایی است که در زندگی‌ام دیده‌ام، از دور پیدا بود و زیباتر از هر چیز البته دریای مدیترانه بود که برکتش باعث تمام زیبایی و جذبه‌ی این منطقه است؛ از آب و هوای معتدل تا غذاهای سالم. بیخود نیست که به آن "اروپای مدیترانه‌ای" می‌گویند.

 

شب هم در یکی از سالن‌های نمایش در همین لا رامبلای خودمان، به لطف عمو به دیدن نمایشی رفتیم که مخلوطی بینظیر بود از اپرا و فلامنکو. البته مخصوص گردشگرها درستش کرده بودند و ویژگی‌های خاص این نوع نمایش‌ها را داشت اما این هیچ چیز از زیبایی‌اش کم نمی‌کرد. دو رقصنده‌ی زن و مرد رقص فوق‌العاده‌ی فلامنکو می‌کردند و گروه خواننده و نوازنده هم همراهشان بود؛ با انواع سازها و البته با آن دست زدن‌های خاص این موسیقی کولی‌وار که آدم را دیوانه می‌کند. فلامنکو ریشه در اندلس اسپانیا دارد و از آن صادراتی است که مثل سانگریا و پنه‌لوپه کروز، اسپانیا را با آن می‌شناسند. در سفر قبلی، به لطف دوستی که اهل مادرید است، در چند تا از بارهای حسابی خفن فلامنکو را از حنجره‌ی اصیل کولیان شنیده بودیم (چه صدایی که جیپسی کینگز را خجل می‌کرد!) اما دیدن این رقص حرفه‌ای بیشتر طعم فلامنکو را به من شناساند. فلامنکو را با قطعاتی از اپرای کارمن هم مخلوط کرده بودند که به نظر من بهترین جای اجرای آن شب بود. اپرای کارمن البته اثری فرانسوی است اما داستانش در سویلِ اسپانیا می‌گذرد و برای همین به یکی از جلوه‌های اینجا بدل شده است. برای ما که خیلی در این زمینه شناخت نداریم بیشتر ملودی زیبای آن شنیدنی بود. این ملودی را چارلی چاپلین برای "عصر جدید" به کار برده و برای من بیشتر یادآور آن نابغه‌ی بزرگ بود.

 

امروز صبح از بیاترنا به بارسلونا آمدم و می‌خواستم با عمو و خانواده کمی گردش و خرید کنم. در فروشگاه چای که در سفر قبلی از آن چای ژاپنی خریده بودم هم بازدید کردم و این دفعه هم برای رفیق عزیزم،‌ جنی (Jennie)، چای موز جدیدی خریدم (چای‌های این مغازه همه بوی بهشت می‌دهند) اما کمی که گذشت دیدم واقعا خستگی یک هفته‌ی کنفرانس باعث شده نای راه رفتن هم نداشته باشم، حتی بعد از نوش جان کردن یک لیوان شکلات داغ بینظیر! وقتی فهمیدم که حسابی خسته‌ و کوفته‌ام و به استراحت نیاز دارم که از کنار یکی از محبوب‌ترین ساختمان‌هایم در سراسر جهان، یعنی کاسا میا، شاهکارِ گائودیِ کبیر گذشتم و اصلا نفهمیدم. از این واقعه دیگر حسابی ترسیدم و سریع خودم را به هتل رساندم و خوابیدم تا ساعت هشت و نه شب که دختر عمو بیدارم کرد و با هم به رستورانی لبنانی به نام لیلا رفتیم و شام خوردیم. سبک رستوران برایم جالب بود و پیتزای مارگاریتایش خوب بود گرچه شاورمای مرغ آن تعریفی نداشت.

 

فردا عازم رم هستیم و من مدام به عمو و خانواده می‌گویم که از فکر رم هم باید تن و بدنشان از هیجان بلرزد. و خودم هم که در تب و لرزِ دیدن ایتالیا هستم. ماجراهایم با ایتالیایی‌ها در طول کنفرانس به نوعی برای بازدید از این کشور آماده‌ام کرده است و یک جورهایی می‌دانم که مثل اسپانیا به آن دلخواهم بست. فردا باید از اسپانیا خداحافظی کنیم و به ایتالیا سلام بگوییم.

 

از فردا سفرنامه‌ی ایتالیا شروع می‌شود. حال که سفرنامه‌ی اسپانیا تمام می‌شود، می‌خواهم آن را به دوست عزیزم، سیابوش وحیدی، تقدیم کنم که در تمام این سفر و سفر قبلی به اسپانیا به یاد او و عشقش به این کشور بودم. امیدوارم که روزی با هم به این‌جا بیاییم. خدا را چه دیدید شاید هم تا زمان کنفرانس سال بعد (که هر سال در بارسلونا برگزار می‌شود) عقایدش به ما نزدیک‌تر شد و برای همان آمدیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 6:12 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی  | 

سفر به جنوب اروپا (3)

پنجشنبه 25 ژوئیه،

2:30 نیمه شب

ویلاهای لاتوره، مورسیا، اسپانیا

 

سفر با خانواده هم از آن مقوله‌هایی است که حال خودش را دارد: شاید کندتر از سفرهای دیوانه‌وار خودم باشد اما شیرینی‌های خاص خودش را هم دارد.

 

صبح، صبحانه‌ی مفصلی با سوسیس و بیکون و پنیرهای بهشتی مدیترانه‌ای خوردیم و دیگر نزدیک‌های ظهر شد تا با قشونِ اقوام پس از سر زدنی کوتاه به مرکز خرید دوس مارس در شهر سن خاویر و راه انداختن گوشی‌های اسپانیایی که عمو و دخترعمو خریده بودند عازم کارتاخنا شدیم.

 

کارتاخنا از جنوبی‌ترین شهرهای اسپانیا است که قدمتی چند هزار ساله دارد و در آن از بقایای کارتاژی‌ها گرفته تا رومی‌ها پیدا می‌شود و البته آخرین شرکت‌های مد روز لباس هم وسط خرابه‌های چند هزار ساله مغازه باز کرده‌اند. جمعیت قابل توجه آفریقای شمالی هم در این شهر، که فاصله چندانی با الجزایر ندارد، زندگی می‌کنند و یک چهره‌ی به یاد ماندنی شهر را هم آن‌ها ارائه می‌کنند.

 

کارتاخنا در ضمن بندر مهمی هم هست و از کلیدهای مهم اسپانیا به دریای مدیترانه.

 

دیدار را با خوردن چند آبجو و تاپاس لذیذ در کنار بندر شروع کردیم. مگر می‌شود این دست‌های خسته در نزدیکی‌های ساعت 3 صبح لذت تاپاس‌خوری و هنر اعلای تاپاس را برای خوانندگان عزیز توضیح دهند؟ تاپاس خلاصه‌ای از تمام نبوغ آشپزی اسپانیایی است: نبوغ، ابتکار، اصالت طعم. و همه‌ی این‌ها خودش را در بشقاب کوچکی نشان می‌دهد که می‌تواند شامل هر چیزی باشد از سیب‌زمینی‌های ترد و دوست‌داشتنی، تا مخلوط هر حیوان دریایی که در مدیترانه به دست آمده و یا کالباس‌های اسپانیایی که غذای ملی این کشور هستند (خامون).

 

ساحل دلباز کارتاخنا جلوه‌های زیبایی هم داشت، مثل مجسمه‌ی تقریبا غول‌آسای مردی که چمباتمه زده بود. مجسمه را در یادبود قربانیان تروریسم (احتمالا حملات تروریستی چند سال پیش به متروی مادرید) ساخته بودند.

 

طبیعی است که از هر گوشه‌ی شهر تاریخ می‌بارید اما این تاریخ تنها تاریخ چند هزار ساله‌ی کارتاژی‌ها و رومی‌های نبود. خیابان‌های تنگ و باریک شهر ارمغان‌های بسیاری برای ما داشتند و دست بر قضا شاهکارهای مدرنیستی اسپانیا نیز بخشی از آن بود.

 

خیابان کوچک مایور که فاصله چندانی با ساحل نداشت پر از ساختمان‌های جنبش معماری مدرنیستا است که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در این کشور جریان داشت و شاهکارهای بزرگ و اصیلش را که کارهای آنتونیو گائودی باشند قبلا در بارسلونا دیده بودم. چنان شیفته‌ی کارهای آن استاد بزرگ شده‌ام که هر چه رنگ و بوی مدرنیستا بدهد با احترام و لذت نگاهش می‌کنم.

 

بناهای باسابقه‌ی تاریخی را به راحتی کمی گشت زدن می‌شد در شهر پیدا کرد. حداقل دو آمفی‌تئاتر سبک رومی عظیم (که البته ظاهرا یکی را بعدها با تقلید از آن‌ها ساخته بودند و اما یکی کار اصیل خودشان بود) دیدیم که برای دیدن کولوزوئیم بزرگ در رم آماده‌مان کرد. دیوار کارتاژی‌ها که شاهد زنده‌ی جنگ‌های پونیک (جنگ‌های کارتاژ و رم در دوران قبل از میاد مسیح) بود در انتهای شهر دیده می‌شد.

 

چیز زیادی از قلعه‌ی کونسپسیون سر در نیاوردم و البته به داخل آن هم نرفتیم اما سوار آسانسوری شدیم که برای آن ساخته بودند و به ارتفاعی بالا رفتیم تا تمام شهر را دید بزنیم. محوطه‌ی دور قلعه را با باغ زیبایی تزئین کرده بودند که خانه‌ی چند طاووس ماده بود. تابحال ندیده بودم که طاووس‌ها از آدم فرار نکنند و نشنیده بودم که مثل کلاغ هم صدا می‌دهند!

 

از آن بالا هیچ چیز بهتر از دیدن تمام کارتاخنا نبود. از یک طرف دریای مدیترانه پر از کشتی‌های باری و تفریحی، از یک طرف دیوار عظیم کارتاژی‌ها، از یک طرف آمفی‌تئاتر رومی که درست دیوار به دیوار آن آمفی‌تئاتر جدیدی برای کنسرتی در همان شب آماده می‌شد... نمی‌توانستم چشم از دریا بردارم و مدام به فکر این بودم که امپراتوری‌های غول‌آسای کارتاژ و رم در همین دریا و همین ساحل چه جدال‌های خون‌باری که نداشته‌اند. فقط دیدن کارتاخنا هم که شده وادارم کرد به فکر بیشتر دانستن راجع به جنگ‌های پونیک باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی  | 

سفر به جنوب اروپا (2)


جمعه 24 ژوئیه، 12 شب

ویلاهای لا توره، استان مورسیا، اسپانیا

 

اینجا اسپانیا است: صاحب هتلم در آلیکانته وقتی می‌فهمد هوس سیگار کرده‌ام، یکی برایم می‌پیچد و دعوتم می‌کند در اتاق هتل سیگار بکشم!

 

گرمای شدید باعث می‌شود تمام روز تمام وجودت عرق بریزد و کولر خانه‌ی عمو هم خراب است و این اوضاع را تشدید می‌کند و با این حال عاشق همین گرما و عرق هستم. انگار یک میلیون کیلومتر از زمستان‌های تورنتو دورم.

 

مسئول تعمیرات مجموعه وقتی می‌فهمد می‌خواهیم کسی در آخر هفته بیاید و کولر و آب‌گرم‌کن را درست کند، می خندد و می‌گوید در اسپانیا کسی آخر هفته کار نمی‌کند.

 

در مک‌دونالد مردم به جای کوکاکولا، آبجو می‌خورند.

 

...

 

دیشب را بالاخره در آلیکانته گذراندم. نزدیک ساعت 11 به شهر رسیدم و خبری از قطار یا اتوبوسی که به مورسیا برود نبود و از سر ناچاری اتاقی در هتل سن سیمونِ آلیکانته گرفتم.

 

با وجود خستگی بسیار دوشی گرفتم و نزدیک‌های نیمه‌شب زدم بیرون. عجب شب‌هایی دارد این آلیکانته!

 

نزدیکی‌های ساحل و زیر نخل‌های همیشه حاضرِ این منطقه قدم می‌زنی و از زنده بودن احساس شادی می‌کنی. ساختمان‌ها و مجسمه‌های نقطه نقطه‌ی شهر آن را‌ جذاب‌تر ساخته است.

 

هر چه به صبح نزدیک‌تر می‌شدیم انگار آلیکانته خیال خوابیدن نداشت. در میان کلاب‌ها و بارهای مرکز شهر و کناره‌ی ساحل قدم می‌زدم و مجذوب رقص پرشور مردم شده بودم که با آهنگ شورانگیز زبان اسپانیایی قاطی شده بود تا آدم را حسابی هوایی کند و دیگر جرات نکنم از از دست دادن پرواز و قطار گلایه کنم که چرا امشب به مورسیا نرسیده‌ام! 

 

یک بارِ دوست‌داشتنی می‌بینم که اسمش هست کاپیتان هادوک و چهره‌ی این شخصیت تن تنیِ محبوب را روی سر درش نقاشی کرده‌اند. نمی‌خواهم یوروهای ارزشمند را بیشتر از این هدر دهم و برای همین می‌روم تو و فقط به رقص بقیه نگاه می‌کنم. دختر سیاهپوست خوش‌هیکل و باریک و بلندی به نوبت با دخترهای دیگر سالسا می‌رقصد... و وه که چه رقصی! انگار روی هوا پرواز می‌کند و از دیدنش چیزی نمانده اشک به چشمم سرازیر شود. نمی‌توانم چشم از او بردارم و بار دیگر به خودم قول می‌دهم که وقتی برگشتم بروم و در کلاس رقص سالسا ثبت نام کنم!

 

×××

 

امروز صبح قطار ساعت 10 صبح را تا شهرِ مورسیا گرفتم و بعد از یک تاکسی 40 یورویی به گلف ریزورتِ لا توره که محل اقامت عمو است رسیدم. شوق دیدار عمو و اقوام تمام وجودم را پر می‌کند. کمی بعد از رسیدن با دختر عموی کوچک و نازنینم زیر گرمای سوزان، عرق‌ریزان در محوطه‌ی ویلا راه می‌رویم به دنبال کسی که بتواند کولر و آب‌گرم‌کن و ماشین لباس‌شویی را درست کند و اینجاست که می‌فهمیم اسپانیایی‌ها قرار نیست آخر هفته‌شان را تعطیل کنند که برای ما کولر درست کنند. من که عین خیالم نیست و گرمای سنگینِ ماه ژوئیه را دوست دارم.

 

ویلاهای لا توره بخشی از مجموعه غول‌آسایی متشکل از چندین هزار آپارتمان هستند که شرکتی به نام پولاریس در مورسیا، نزدیک ساحل "دریای کوچک" (Mar Menor) ساخته است و عمو هم خانه‌ای برای تعطیلات در آن خریده است و من اکنون به آن دعوت شده‌ام (وصف این دریا، که در واقع برکه‌ی آب شور است، را فردا که از آن دیدار کردم برایتان می‌گویم). این مجموعه پر از انگلیسی‌هایی است که جایی در این‌جا خریده‌اند تا در ایام بازنشستگی از مه و بارانِ جزیره فرار کنند و زیر آفتاب مورسیا لم بدهند و به بازی ابلهانه‌ی گلف مشغول شوند. این منطقه ظاهرا آب خیلی زیادی ندارد و با این حال کلی آب باید خرج این بازی ابلهانه‌ی این دلقک‌ها شود! البته جوان‌هایی که تا نیمه‌های شب بساط کلاب‌ها را با رقص و آهنگ زنده نگاه می‌دارند نشان می‌دهد که احتمالا اقوام این پیرمردها هم کم به آن‌ها سر نمی‌زنند!

 

امروز کار خاصی نکردیم مگر خرید اقلام برای خانه و بازدید از شهر سن خاویر که در نزدیکی مجموعه ویلاها است. در سن خاویر هم فقط به مرکز خرید بزرگی رفتیم و برای ماشین جی پی اس خریدیم و در ضمن کلی میوه و خوراکِ خوشمزه‌ی مدیترانه‌ای.

 

با خانواده که مسافرت می‌کنیم، ضربِ سفر آرام‌تر است و در عوض عشق و شورِ دیدار عزیزانِ فامیل (و شنیدن غیبت‌های یک سال اخیر ایران) حالِ سفر را بیشتر می‌کند. امشب هم برنامه‌ای برای فردا ریخته نشد اما احتمالا از دریای کوچک و شهرهای استان مورسیا، مثلا کارتاخنا، دیدار می‌کنیم. تا یکشنبه که شاید به سمت اندلس برویم.

 

هر جا که هستیم بیش از بازدیدهای مضحک توریستی و تیک زدن فهرست "دیدنی‌ها"، سعی می‌کنم خودم را با تمام وجود غرق اسپانیا کنم: هوایش، غذایش، مردمش، زبانش، و روحش. و وای که این غرق کردن چه لذتی دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 4:2 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی  | 

سفر در جنوب اروپا (1)

1)

 

پنجشنبه، 23 ژوئیه:

9:20 شب، استان والنسیا، اسپانیا

 

چند ساعتی است که ساحل شرقی اسپانیا را با قطار پایین می‌آیم و در این قطار راحت که شش برابر صندلی‌های معمولی جا دارد و آدم حال می‌کند در آن لپ‌تاپش را بیرون بیاورد، دختری اسپانیایی که به قول خودش دیوانه است روی صندلی بغلی دارد به صدای بلند قاه قاه می‌خندد و در همین حال هوا دارد به غروب می‌زند. سخت است که در این موقعیت آدم بگوید حالم خوب نیست و بهانه بگیرد اما بهرحال تابحال با چند بدبیاری و چند کم‌عقلی برنامه‌ها حسابی به هم ریخته و نتیجه این‌که پول و وقت حرام شده است اما چنانکه گفتم جذبه‌ی اسپانیا چنان مرا گرفته که نمی‌توانم بگویم پکر یا ناراحتم. با این‌که تا این لحظه یک پرواز و یک قطار را از دست داده‌ام و رسیدن به مقصدی که هم‌سفرانم در آن هستند شاید امشب ممکن نباشد.

 

دیشب ابتدا با پروازِ ایر کانادا از تورنتو به مونیخ رفتم. دلم خیلی گرفت که در مونیخ از هواپیما پیاده شدم اما نتوانستم علی و فیروزه‌ی عزیز، اقوامم که در این شهر درس می‌خوانند، ببینم. اما چه چاره که فقط حدود یک ساعت مهمان مونیخ بودم و بعد با لوفتانزا عازم بارسلونا شدم و دردسرها از همین‌جا شروع شد. به علت برنامه‌ریزی بدی که از قبل انجام داده بودم، پرواز بعدی‌ام به شهر کوچک مورسیا در جنوب شرقی اسپانیا را از دست دادم و پرواز دیگری هم در کار نبود. عمویم و خانواده‌اش که میزبانان و هم‌سفرانم هستند در همین پرواز بودند و زودتر از من خود را به مورسیا رساندند. حالا این هنوز تهِ بدبیاری‌ها نبود. تصمیم گرفتم به ایستگاه قطار بروم و خودم را تا شب به مورسیا برسانم و این کار به خوبی داشت انجام می‌شد اما بدبیاری این‌جا بود که در ایستگاه مرکزی قطار بارسلونا خبری از صرافی نبود و من هم جز دلار کانادا چیزی نداشتم!‌ مجبور شدم با مترو به خیابان زیبا و مشهور رامبلاس بروم تا دلارها را یورو کنم و اینقدر وقت را بیهوده تلف کردم که تا زمانی که برگشتم آخرین قطارِ مورسیا که ساعت 5 حرکت می‌کرد هم رفته بود!‌ این است که مجبور شدم قطاری به سمت شهر آلیکانته سوار بشوم که دومین شهر بزرگ استان والنسیا است و یکی دوساعتی با مورسیا فاصله دارد.

 

حالا سوار همان قطار هستم و کمی پیش شهرِ والنسیا را رد کردیم و داریم به مقصد، آلیکانته، نزدیک می‌شویم. دارم دعا می‌کنم که امشب بتوانم قطاری، اتوبوسی، چیزی پیدا کنم و خودم را به مورسیا و به عمو جان برسانم که در غیر این صورت خزانه‌ی فی‌الحال اندک باید کمی هم خرج پیدا کردن جای خوابی برای امشب در آلیکانته شود.

 

اما راستش را بخواهید هر اتفاقی بیافتد، و با این‌که دو سه روزی از آخرین باری که حمام کردم می‌گذرد و تنم حسابی کوفته است، جز شادی و سرخوشی حالِ دیگری ندارم و حتی آغاز پردردسر سفرم را هم به فالِ ماجراجویی گرفته و دوست دارم. (هنوز این جمله را تایپ نکرده بودم که رویایی‌ترین غذایی را که می‌توانید تصور کنید آوردند! سالاد و خوراک گوشت و سس کوردوبایی با روغن زیتون و سرکه!). تابحال در طول همین یک روز با دو سه نفرِ جالب هم آشنا شده‌ام که به همه‌ی ناملایمات می‌ارزد: آلیسا دختری از بوسنی و اهل تورنتو که در هواپیما کنارم نشست و با هم 2 فیلم دیدیم؛ یائل، دختر یهودی بلژیکی که در فرودگاه و ایستگاه قطار بارسلونا با هم همراه شدیم و قرار شد در طول همین سفر دوبار هم را ببینیم؛ و حالا هم نانی، این دختر کوردوبایی‌الاصل که ذره‌ای انگلیسی نمی‌داند و فقط مثل دیوانه‌ها قاه قاه به تلاش‌های مضحک من برای اسپانیایی حرف زدن می‌خندد!

 

خلاصه برویم و ببینیم امشب به مورسیا می‌رسیم یا نه. در پایان امشب، خلاصه‌ای از اشتباهات این یک روز را برایتان می‌نویسم که درس عبرت شود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 4:20 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی  | 

حسرت‌های یک انقلابی از نبودن در میان انقلاب!

من فردی انقلابی هستم. انقلابیون همیشه اقبالِ شرکت در انقلاب را ندارند. آنان انقلابی‌اند چرا که تنها راه نجات بشریت را انقلاب علیه بردگی می‌دانند و در تمام زندگی برای آن تلاش می‌کنند.

 

اما من انقلابی خوش‌اقبالی بوده‌ام که چندین سال در انقلابی زنده و در حال باروری نقش داشته‌ام. روز پس از روز و ساعت پس از ساعت گفتیم و فریاد زدیم که ایران آبستنِ انقلاب است. ضد انقلاب یا آیه‌ی یاس می‌خواند و می‌گفت امیدی نیست و یا نعره‌ی مستانه می‌زد که کشتیم و تمامتان کردیم و دیگر انقلابی نخواهید دید! من و سایر انقلابیون اما همیشه دلمان گرم نفس گرم مردمی بود که شور انقلاب و اعتراض را در وجناتشان می‌دیدیم و می‌دانستیم که دیر یا زود عازم نبرد نهایی می‌شوند.

 

امروز که انقلاب مردم ایران در سال 1388 آغاز شده است دلم تاپ تاپ برای بودن در تهران می‌تپد. لعنت می‌فرستم به شرایطی که باعث شده نتوانم همین فردا سوار هواپیما شوم و در تهران پیاده شوم. جهان ما به این راحتی انقلاب‌های به این عظمت به خود نمی‌بیند. و امروز آتشِ انقلاب در سرزمین من زبانه می‌کشد؛ که مردم هم‌زبان من آن را به پا کرده‌اند؛ که سال‌ها سلاحم را برای آن صیغل دادم و با امید آن جنگیدم.

 

حسرت نبودن در تهران قلبم را می‌فشارد. ده ماه پیش در همان خیابان‌ها بودم. ایکاش و ایکاش می‌توانستم این لحظه هم در میان مردم آزاده و شجاع و رزمنده‌ای باشم که باز هم جهان را در حیرت خود فروبرده‌اند.

 

قلبم برای این مردم می‌تپد و از پشتِ جبهه، از این فرسنگ‌ها دورتر، هر چه از دستم برآید برای پیروزی‌ انقلاب‌شان می‌کنم. این انقلابی است که به تمام توده‌های جهان امید بخشیده؛ این انقلابی است که آغاز راه نجات بشریت است.

 

باید از خود بپرسیم که آیا رهبری لازم آن تامین می‌شود یا نه؟ آیا نیرویی پیدا می‌شود تا انقلاب را رهبری کند و خامنه‌ای‌ها را در هم شکند و از موسوی‌ها گذر کند و به ارتش‌های جهانی امپریالیست‌ها اجازه‌ی حمله ندهد و سنگ بنای نظمی نوین را بریزد؟‌

 

مردم ایران ثابت کرده‌اند در بیباکی و جسارت و حتی بلوغ سیاسی هیچ چیز کم ندارند. تنها آن رهبری شایسته است که باید این نیروی عظیم انقلابی را به پیروزی رهنمون سازد...

 

زنده باد انقلاب ایران!

مرگ بر سرکوب و استبداد!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط آرش عزیزی  | 

از من منتشر شده است...

ببین چه می‌شود...

ماجرای شعر جعلی به نام حافظ از زبان دالتون مک‌گینتی

فارسی: http://www.salamtoronto.ca/News-Detail.asp?ArtID=3055

انگلیسی: http://www.salamtoronto.ca/News-Detail-Engl.asp?ArtID=3055

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هورا تورنتو!

تیم‌های ورزشی تورنتو و چرا باید طرفدارشان باشیم

http://www.salamtoronto.ca/News-Detail.asp?ArtID=3074

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کتاب جدیدی از الیزابت می: http://www.salamtoronto.ca/News-Detail.asp?ArtID=3062

سالم‌ترین شهرهای کانادا: http://www.salamtoronto.ca/News-Detail.asp?ArtID=3077


همه از: مجله هفتگی سلام تورنتو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی  | 

یک ایرانی در تورنتو

 

پس از این‌که شانزده سال اول زندگی را در ایران گذراندم حدود پنج سال است که به جز یک وقفه‌ی یک ساله در خارج از ایران زندگی کردم. یک سال در انگلستان، دو سال در مالزی و حالا نزدیک یک سال در کانادا. زندگی در کشوری غیر از محل تولد، و کلا تغییر محل زندگی، پیامدهای خاص خودش را دارد.  مهمترین آن‌ها اینست که باید در جوی با زبانی جدید زندگی کنی و در ضمن در کشور جدید کسی را نمی‌شناسی و باید همه چیز را از نو بسازی. این همیشه چالشی بوده که از آن استقبال کرده‌ام.

اولین شهر خارجی که در آن زندگی کردم شهر کوچکی بود در جنوب غربی انگلستان: باث، که همچنان به آن عشق می‌ورزم، هشتاد هزار نفر جمعیت دارد و 97.2 درصد این جمعیت سفیدپوست هستند. منظورم این است که نشان‌تان بدهم در آن‌جا کمتر خبری از ایرانی و اقوام دیگر بود و این به من امکان داد واقعا به "خارج" رفته باشم و در محیطی کاملا جدید قرار بگیرم. البته مدرسه‌ی خصوصی گران‌قیمت من (آکادمی باث) متشکل از صد در صد جمعیت مهاجر بود. در خوابگاهی که در آن زندگی می‌کردم بیشتر جمعیت آفریقایی بودند: نیجریه‌ای‌های انگلیسی زبان و آنگولایی‌های پرتغالی زبان و تعداد قابل توجهی هم از چین و هنگ کنگ داشتیم. اما من از ابتدا بیشتر با آفریقایی‌ها جوش خوردم؛ بخصوص با آنگولایی‌ها. دلم خیلی برای آن روزها تنگ شده است و گاهی آرزو می‌کنم در انگلستان می‌ماندم و در همان جو ادامه می‌دادم. زندگی با آفریقایی‌ها گوهر گرانی بود که از دست رفت.

در باث کمتر فرد ایرانی را می‌شناختم. در مدرسه‌مان یکی دو نفری ایرانی بودند و بعدها که در رستوران کی اف سی کار می‌کردم هم دو نفر از همکارانم ایرانی بودند (که به لطف سفارش همان‌ها به شغل رسیده بودم). ولی خبری از "جامعه‌ی ایرانی" نبود و این در انگلیسی یاد گرفتن من نقش بسیاری داشت. به معنای کلمه تشنه‌ی یاد گرفتن بودم. آرزویم این بود که نه تنها تمام کتاب‌های کتابخانه که بلکه تک تک نامه‌های بانک و مدرسه و غیره را هم بخوانم و بفهمم. یادم هست که شیشه‌پاک‌کن مجاری‌الاصلی داشتیم که تند و تند حرف می‌زد و حرف می‌زد و من به ندرت می‌فهمیدم. با خودم عهد کردم که انگلیسی را بیاموزم. نمی‌دانم اگر به لندن رفته بودم و جذب "جامعه‌ی ایرانی" شده بودم وضعیت انگلیسی‌ام چه می‌شد. اما امروز،‌ شاید به لطف همان روزهای انگلستان، تقریبا هیچ وقت نیست که کسی حرف بزند و معنای آن را نفهمم، حتی در ترانه‌ها و یا استند آپ کمدی‌ها. به لطف این انگلیسی بلد بودن خیلی چیزها نصیبم شده است. چه دوستانی که پیدا نکرده‌ام، به چه دنیاهایی که وارد نشده‌ام.

به مالزی هم که رفتم خبری از "جامعه‌ی ایرانی" نبود. آن موقع هنوز موج هجوم ایرانیان به آن کشور آغاز نشده بود. در کلاسی که شرکت کردم، بر خلاف بسیاری از کلاس‌های همان مدرسه، تمام جمعیت کلاس مالزیایی بودند (به جز یک خارجی دیگر... که ایرانی بود!). با ایرانی‌ها ارتباط چندانی نداشتم و البته همانطور که گفتم هنوز خیلی خبری از "جامعه‌ی ایرانی" هم نبود. در آن موقع هنوز یک نشریه ایرانی هم منتشر نمی‌شد (امروز چندین نشریه ایرانی در کوالالامپور و اطراف منتشر می‌شود). البته بعدها بعضی از بهترین دوستانم از ایرانیان بودند (و یکی‌شان هنوز از بهترین رفقا است). اما حتی در وقتی در شرکتِ ایرانی کار می‌کردم من و رئیسم تنها ایرانی‌های شرکت بودیم. خواهرم که به مالزی آمد حلقه‌ی دوستانش بیشتر از آسیای جنوبی (بخصوص بنگلادش و سری لانکا) بودند و عملا بیشتر وقت‌مان با آن‌ها می‌گذشت.

 

این همه را گفتم که بگویم حضورم در خارج همیشه دور از "جامعه‌ی ایرانی" بوده است و این با این‌که بیشتر پیش آمدی اتفاقی بوده است اما چند دلیل عامدانه هم بوده که باعث شده دنبال "جامعه‌ی ایرانی" نروم.

یکی این بوده که من نه تنها هیچوقت ناسیونالیست نبوده‌ام که از همه نوع ناسیونالیسم و بخصوص نوع ایرانی آن بیزارم. من همیشه انترناسیونالیست بوده‌ام و با هویت‌های دروغین ملی و قومی مخالفم و نوع ناسیونالیسم ایرانی، همراه با راسیسمِ ضدعربی، از مشمئزترین ایدئولوژی‌هایی است که دیده‌ام. وحدت "ایرانی‌ها"‌ حول پرچمِ مقدس و خلیج فارس و قابلمه‌ی قرمه‌سبزی همیشه حالم را به هم زده است.

دوم این‌که با روح ماجراجویانه‌ام همیشه دوست داشته‌ام در میان مردم و فرهنگ‌های مختلف سرک بکشم. دوست داشتم اگر در مالزی زندگی می‌کنم واقعا مالزیایی باشم و در همان فرصت کوتاه 2 ساله کمی درون مردم آن کشور نفوذ کرده باشم و از حال و هوایشان بیشتر بدانم.

اما در عین حال همانقدر که از ناسیونالیسم ایرانی بیزار بوده‌ام از نوای "ما با ایرانی‌ها نمی‌چرخیم" هم دل خوشی نداشتم. راستش این هم جلوه‌ی دیگری از همان ناسیونالیسم است که خود را وارونه نشان می‌دهد. نوعی برتر دیدن افرادِ "خارجی" و تحقیر پیشینه‌ی خودی. برای همین هیچ‌وقت سعی نکرده‌ام توی بوق و کرنا کنم که "من با ایرانی‌ها نمی‌چرخم". همیشه روی پرچمم نوشته‌ام: "من افراد را بر اساس ملیت و قومیت‌شان قضاوت نمی‌کنم". نه تنها این، که اصلا ملیت و قومیت برایم وجود و موضوعیت ندارند. (در واقع این‌ها هویت‌های ساختگی هستند که چیزی راجع به هیچ فردی نمی‌گویند).

اما اجتناب من از "جامعه‌ی ایرانی" به دلایلی که در بالا گفتم بوده است. در واقع تشکیل چنین "جوامعی"‌ خود نکته‌ای بسیار منفی است و این جوامع در خارج معمولا منجلاب همان ناسیونالیسم متعفنی که گفتم می‌شوند. اعضای این جوامع‌، متاسفانه، از حیات و نبضِ بستر اصلی کشور فاصله می‌گیرند، دور هم جمع می‌شوند و برای معرفی و ارتقای بیشتر "ایرانی‌ها" تلاش می‌کنند و منظورشان از "ایرانی‌ها" کارگران و مردم زحمتکش و مبارزات‌شان نیست. درست برعکس. این‌ها وقتی پایش برسد حاضرند برای دفاع از "ایرانیت" پشت جمهوری اسلامی هم بروند و حتی گفتن از وضعیت بد داخل ایران را "بد نشان دادن تصویر"‌ و مطابق با کفر می‌دانند. وقتی این‌ها از تبلیغِ "ایران" حرف می‌زنند منظورشان صحبت از امپریالیست‌هایی مثل کورش خان کبیر یا خزعبلاتی همچون مذهب زرتشتیت و خدایان پوچی همچون اهورامزدا یا مضحکه‌هایی مثل جشن‌های زیرخاکی مهرگان و تیرگان و غیره است. معلوم است که من هیچ تعلقی به این نوع "جوامع" ندارم.

اما از وقتی که به تورنتو آمدم این مسئله شکل جدیدتری به خود گرفته است. تورنتو منجلاب مولتی کالچرالیسم است که با افتخار روی پرچمش نوشته که جامعه را به موزائیک‌های قومی تقسیم کرده‌اند. به علت مجموعه‌ای از دلایل در اینجا از اول به شدت جذب جامعه‌ی ایرانی شدم. در واقع جامعه‌ی ایرانی اینجا به قدری بزرگ بود که بهترین جا برای یافتن شغل بود و البته دست حادثه هم نقشی در این میان بازی کرد (اولین صاحب‌خانه‌ام ایرانی از کار درآمد!). خلاصه طولی نگذشت که صاحب‌خانه‌ام ایرانی بود، نزدیک‌ترین اقوامم در شهر ایرانی بودند، صاحب‌کارهایم (تا به حال 3 صاحب کار داشته‌ام) ایرانی بودند و حتی مدرسه‌ی خصوصی که قرار بود به آن بروم ایرانی بود! (البته شانس آوردم که این بعدها عوض شد و به دانشگاه تورنتو راه یافتم).

باور کنید یا نه روزهایی در تورنتو می‌گذرد که شاید ده کلمه‌ی انگلیسی هم به زبان نیاورم. و این واقعا به تسلطم بر انگلیسی هم لطمه زده است. باید قایق زبان انگلیسی‌ام را دوباره در آب بیندازم.

 

اما این احساس در ضمن دوگانه است.

تنها احساسم این نیست که می‌خواهم از جوامع قومی حاشیه‌ای فرار کنم. نقطه مقابل این احساس، عشق و علاقه به انسان‌های بسیاری است که در "جامعه‌ی ایرانی" هستند و البته احساس علاقه به صحبت به زبان زیبا و شیرینِ فارسی که اکنون با آن می‌نویسم. عشق من به فارسی نیز پایانی ندارد و هنوز دوست دارم بگویم که مثلا عضو کمیته روابط قومیِ حزب نیودموکرات هستم تا این‌که معادل همین جمله را به انگلیسی.

این احساس‌های متضاد پیش می‌روند و من با تمام قوا تلاش می‌کنم که در بستر اصلی جامعه جذب شوم و شهروند واقعی کانادا باشم. هر روز روزنامه را می‌خوانم و با هر کس در هر جا که ببینم صحبت می‌کنم تا از مسائل مردمِ کانادا باخبر شوم. و در عین حال اخبار ایران را هم دنبال می‌کنم و ارتباطم با جامعه‌ی ایرانیِ کانادا را از دست نمی‌دهم و بر عکس از درون برای نابودی این جامعه تلاش می‌کنم! منظورم این است که تلاش می‌کنم ایرانیان هم بیشتر در بستر اصلی جذب شوند و خود را محدود به گتوهای قومی نکنند.

 

چند عقیده چراغ راه من است:

 

1-     کارگران جهان وطن ندارند! ملیت و قومیت هویت‌های ساختگی هستند که برای جدا کردن انسان‌ها به وجود آمده‌اند. تنها احساس واقعی "تعلق" من این است که مثل اکثریت کره‌ی ارض باید خود را در بازار بفروشم. "منافع ملی"‌ دروغ و پوچند. منافع کارگران و زحمتکشان تمام دنیا با هم مشترک است. من هیچ منفعتی به عنوان "ایرانی" یا "کانادایی" ندارم. اگر هم صحبت از "کانادایی" بودن بکنم تاکید بر این است که شهروند جامعه‌ای هستم که در آن زندگی می‌کنم و در جهان امروز جامعه‌ها متاسفانه بر مبنای دولت-ملت سازمان داده شده‌اند و مبارزات سیاسی و اجتماعی نیز به این اعتبار در همین سطح سازمان داده می‌شوند.

2-     اگر نوروز زیباست، برای همه‌ی مردم دنیا زیباست و اگر ابن سینا آدم خوبی بوده و کار مثبتی کرده، این دستاورد کل بشریت است. برای من چیزی مضحک‌تر از کنار گذاشتن دستاوردهای انسان‌ها بر اساس ملیت و بعد هم دعوا بر سر آن نیست (مولانا ایرانی است یا ترک!). پیشینیان من در طول تاریخ نه امپریالیست‌های ستمگری همچون کورش و پیامبرانِ دروغین از زرتشت تا مسیح که تمام مردم و آزادیخواهانی هستند که برای پیشرفت بشریت تلاش کرده‌اند. من به یک راهپیمایی طولانی برای ترقی و پیشرفت بشر اعتقاد دارم. پیشینیان واقعی من انقلابیون آمریکا و فرانسه در قرن هجدهم، کمونارهای پاریسی قرن نوزدهم، انقلابیون ایرانی اواخر قرن بیستم و انقلابیون ونزوئلا در اوایل قرن بیست و یکم هستند.

3-     و من شهروند جهان هستم. هر جا که باشم. هر اتفاقی که برای مردم دنیا می‌افتد برای من جالب است و زندگی خواهران و برادرانم را از اتیوپی تا فیجی دنبال می‌کنم. قاعدتا خود را شهروند مسئول هر جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم می‌دانم و در چارچوب‌های سیاسی-اجتماعی آن جامعه برای یک دنیای بهتر مبارزه می‌کنم.

4-     فارسی زبان مادری من است و به انگلیسی مسلطم و در اسپانیایی تازه‌وارد. با تمام توانم از دانشم به این زبان‌ها دفاع می‌کنم و نمی‌گذارم هیچ کدام از یادم بروند.

5-     ایرانی‌های خارج یا داخل به نظر من به صرف ایرانی بودن هیچ ویژگی خاصی ندارند. من راجع به آن‌ها تک به تک قضاوت می‌کنم. دوری از "ایرانیان" همانقدر برایم مضحک است که پیوستن به "جامعه‌ی ایرانی".

 

و رویای من همان است که رویای مارتین لوتر کینگ بود: "رویایی دارم که در آن چهار کودک کوچکم در دنیایی زندگی می‌کنند که در آن آن‌ها را نه بر اساس رنگ پوست که بر اساس محتوای شخصیت‌شان قضاوت می‌کنند. رویایی دارم که در آن این ملت روزی به پا می‌خیزد و طبق اصولی که بدان معتقد است زندگی می‌کند: ما این حقیقت را که تمام انسان‌ها یکسان خلق شده‌اند امری بدیهی می‌دانیم" (نقل از حافظه).

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی  | 

یک آخرهفته و چیزهای دلخواه من...

 

آخرهفته‌ی خوبی بود. نه چون چیز خاصی داشت بر عکس چون چیزهای کوچکی که دوست دارم در آن تکرار شد.

 

یکی از بزرگترین رویدادهایی را که اگر در آن شرکت می‌کردم حتما حسابی دوستش می‌داشتم از دست دادم: نمایشگاه سفر و گردشگری. وقت نکردم بروم. در عوض روز شنبه با دوستانم عازم شنا شدم: استخرِ داگلاس اسنو. (در این فکرم که داگلاس اسنو کیست و چرا این استخر را به نام او گذاشته‌اند). شمال‌نشین‌های تورنتو، که شامل بیشتر ایرانی‌ها می‌شود، حتما یک باری به این‌جا سر زده‌اند. حتی اگر اسمش را ندانند. همان استخر نزدیک میدان مل لستمن را می‌گویم.

 

کمتر چیزی را به اندازه‌ی شنا دوست دارم. دوست دارم توی‌ آب شناور شوم و جست بزنم و از این سر به آن سر بروم. دوست دارم توی سونا بنشینم عرق بریزم و با دوستانم صحبت کنم. دوست دارم توی جکوزی بدنم داغ شود و آن خارش بامزه را تحمل کنم. کمبود ورزش در یکی دو سال گذشته بزرگترین ضعف زندگی‌ام بوده است. خیلی کارها که می‌خواستم کرده‌ام اما هنوز ورزش به بخشی از زندگی‌ام بدل نشده است. عهد می‌کنم که امسال این اتفاق بیافتد. البته 3 ماه از سال گذشته است و هنوز اتفاقی نیافتاده، اما مطمئن باشید در همین هفته می‌افتد. مدت‌هاست که فهمیده‌ام بدون جسم سالم، مغز هم درست کار نمی‌کند و هیچ چیز بخوبی نشاط و تازگی که آدم از ورزش می‌گیرد نیست.

 

بعد از استخر، عازم دانشگاه تورنتو شدم تا در جشنواره‌ی رقص شرکت کنم (به عنوان گزارشگر مجله‌ای محلی). رقص هم از آن یکی چیزهایی است که خیلی دوست دارم... و البته بلد نیستم و هرگز هم یاد نگرفته‌ام (ولی مطمئنم روزی یاد می‌گیرم). آه که حاضر بودم نصف چیزهایی که بلدم بدهم و کمی سالسا یا چاچا یاد بگیرم. (خوب شاید نه نصف...).

 

دیگر نمی‌خواهم تک تک کارهایی که کردم از نو بگویم. اما مذاق من با همین جور کارها خوش و خرم می‌شود. هدفم در زندگی نوعی روتینِ غیرروتین است. یعنی نمی‌خواهم کارهای روتین کنم اما می‌خواهم زندگی‌ام جوری روی نظم بیافتد که یک‌سری کارها از قلم نیافتد: و همیشه وقت باشد که زیر آفتاب دراز بکشم و کتاب بخوانم! (اگر آفتاب سری به این شهر سرمازده و باران‌زده‌ی ما بزند!).

خوشحالم که کالاهایی نایاب دارم و آن‌این‌که هیچ‌وقت عشق و امید به زندگی و به خودم را از دست نمی‌دهم! از بدبینی و کلبی‌مسلکی متنفرم. از این‌که پای منبر بروی که هیچ‌ کاری نمی‌شود کرد! ای کسانی که فکر می‌کنید هیچ کاری نمی‌شود کرد و همه چیز داغان و خراب است، همین یک کار را هم نکنید و از منبرِ لعنتی پایین بیایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی  | 

دوباره نوشتن

می‌خوام توی اینجا بنویسم... واسه این‌که این‌جا بهترین جاییه که می‌شه احساس و تشعشعات و برداشت‌هایت از روز رو بنویسی. هم تاریخو ثبت کنی و هم حس و حالتو. 

اینجا در ضمن داستان جالبی از رابطه عشقی من با زبون فارسی ئه. جایی به غیر از ترجمه و نشریات فارسی برای نوشتن به زبونی که عاشقمش. جایی برای این‌که بگم "مرکز هنرهای تورنتو"، "ماه اوت" و "وزارت مسکن و مسائل شهری انتاریو" به جای بلغور کردن شبه‌بی‌سوادانه‌ی همین عبارات به انگلیسی میون حرف‌های فارسی. (البته این‌که چیزی نیست. در این‌جا تو بعضی نشریات دیدم که می‌نویسند به صرف چای + کافی!!!). 

این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست. همین امروز ساعت 6:30 صبح بهتون گفتم، دیگه این‌جا آخرین جایی می‌شه که بهش نرسم!

این خط و اینم نشون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط آرش عزیزی  | 

سفرنوشت‌های اروپای غربی، روز دوم - تولدو

پنجشنبه، 25 دسامبر:

 

روز دوم - تولدو

 

تمام امروز به دیدن شهر تولدو گذشت. تولدو، شهری است در 70 کیلومتری جنوب مادرید و گرچه امروز 75 هزار نفر جمعیت دارد اما در اوج خود پایتخت امپراتوری اسپانیا بوده و در زمان چندین و چند حکومت، شهرِ مهمِ کشور بوده تا همین پانصد سال پیش که فیلیپ دوم پایتخت را به مادرید آورد و سقوط تولدو آغاز شد تا امروز شهری توریستی باشد و بس!

 صبح با قطار عازم مادرید شدیم و بعد از نیم ساعت به تولدو رسیدیم. تولدو مرکز استان کاستیل لا مانش، موطن دن‌ کیشوتِ کبیر، است. در راه دن کیشوت، با ترجمه‌ی بینظیرِ محمد قاضی، را می‌خواندم و به همراه او به کاستیل لامانش وارد شدیم.

 شوق دیدار از تولدو در کلام نمی‌گنجد. از همان اولین دقایق پیاده شدن از ایستگاه قطار و راه افتادن به سمت شهر حسی وجودت را فرا می‌گیرد که تا آخر به همراه است. راحت می‌توان در میان تولدو قدم زد و در تاریخ مدام به عقب و عقب رفت تا که دست کم به عصر ویزگوت‌ها،‌ یعنی اوایل سقوط امپراتوری روم، رسیده باشی. (البته تولدو در زمان رومی‌ها هم برپا بوده است).

 سفرمان چند اشکال داشت. اول، این‌که روز کریسمس بود و همه‌جا (منجمله کلیسای جامع شهر و موزه‌های دیدنی آن) تعطیل. دوم آن‌که کتاب راهنمای لونلی پلانت واقعا مزخرف بود و حتی یک کلام راجع به تاریخ عظیم تولدو ننوشته بود. من این اشتباه را قبلا هم در خرید کتاب کرده بودم. به جای کتابِ اسپانیا، کتاب کل اروپای غربی را خریدم و در این کتاب یغر (یا به قول دن کیشوتِ قاضی "لندهور") جای چندانی به اطلاعات ریز نمی‌ماند. بهرحال بهت‌زده در شهر می‌گشتیم و چیزی از تاریخ نمی‌دانستیم. تا این‌که شب به ویکی‌پدیا پناه آوردم!

 ایستگاه قطار 400 متری با مرکز شهر فاصله دارد و چون شهر روی تپه واقع شده است، از پایین که نگاه می‌کنی به نظرت دنیایی می‌آید. بناهای عظیم و پرشمارِ شهر، که از دوره‌های مختلف به جای مانده‌اند، از پایین روی تپه و مه رقیق صبح، حالتی جادویی و خیال‌انگیز به منظره‌ی آن داده بودند. نفهمیدیم که چه شد با عشق زدن به دل این بناها، بی‌خستگی راه را طی کردیم و به کوچه پس‌کوچه‌های تولدو زدیم. البته خستگی را باکی نبود که هر چند وقت یک‌بار، به سیاق اسپانیایی‌ها، در باری می‌ایستادیم و آبجویی و شاید هم لیوانی قهوه می‌زدیم!

 تولدو از زمان ویزگوت‌ها، یعنی همان بربرهایی که استان هیسپانیای امپراتوری روم را پس از فروپاشی اشغال کردند، شهر مهمی بوده است و پایتخت اسپانیای آن زمان بوده است. پس از غلبه‌ی مسلمانان بر شهر و انتقال پایتخت به کوردوبا (قرطبه) تولدو همچنان شهر بسیار مهمی بوده است و در پی اختلافات داخلی مسلمانان و چندپاره شدن امپراتوری‌شان، تولدو خود یکی از امپراتوری‌های طوایفی می‌شود تا این‌که در سال 1035، پادشاه کاستیل و لئون این شهر را از مسلمانان بازپس می‌گیرد. این اولین شهری است که مسیحیان از مسلمانانِ اسپانیا باز پس گرفتند و آغاز آن روندی است که به "ریکانکوئیستا" (فتح مجدد) معروف است.

 یک نکته‌ی بسیار جالب تولدو این است که نماد آن دوره‌ای است که مسیحیان و مسلمانان و یهودیان به صلح و صفا در کنار هم در اسپانیا زندگی می‌کردند. الحق که چنین دوره‌ای را در تمام تاریخ کمتر می‌توان سراغ داشت! تولدو بخصوص شهری بوده که در آن مسجد و کنیسه و کلیسا در کنار هم می‌زیسته‌اند و البته در زمان حکومت مسلمانان. چند دهه پس از سقوط مسلمانان، ظهور تفتیش عقاید و قتل عام یهودیان و بعد از مدتی مسلمان‌ها آغاز می‌شود. بهرحال آثار معماری هر سه گروه‌ (مسیحی، مسلمان، یهودی) در جای جای شهر هست. هر چقدر که ما، با توجه به بسته بودن موزه‌ها و بناها، توفیق دیدن همه‌شان را نیافتیم.

 تولدو در ضمن از همان زمان به تولید آهن و بخصوص شمشیر معروف بوده و این امروز تنها چیزی است که از گذشته‌ی پرشکوه خود حفظ کرده: تولدو هنوز مرکز تولید چاقو و شمشیر است و البته ناگفته پیداست که صنعت مستطاب گردشگری هم نمد خود را از این کلاه برده است و شمشیرها در انواع اندازه‌ها و مدل‌ها (از ژاپنی تا وایکینگی) به گردشگران در کنار دن کیشوت‌ها و سانچوپانزاها خورانده می‌شوند.

 یک نقطه‌ی معروف دیگر در شهر، قلعه‌ی آلکازار است که در قرن نوزده و بیست، کالج نظامی بوده است. آلکازار البته بیش‌تر در جنگ داخلی اسپانیا معروف شد. در این جنگ بود که ناسیونالیست‌ها و فاشیست‌ها این قلعه را گرفتند و در نبردی تند و تیز در مقابل جمهوری‌خواهان و کمونیست‌ها از آن دفاع کردند. روزنامه‌ فاشیست‌های اسپانیا مدتی "آلکازار" نام داشت. امروز قلعه‌ی باشکوه آلکازار کتابخانه‌ی منطقه‌ی کاستیل-لامانش است.

 نمی‌دانم دیگر از تک تک بناهای تولدو چه بگویم که نقص فن و اطلاعات باعث شده نتوانم چیزی زیادی بنویسم جز این‌که قصم‌تان بدهم که دیدار از تولدو با کمتر لذتی برابر بود. کوچه پس‌کوچه‌های تولدو اینقدر دل‌انگیز بود که من الان با خود می‌گویم که ایکاش این تاریخ ظفرمند شهر را از پیش می‌دانستم که این عشق و حال، صدبرابر می‌شد. در عوض حالا مطمئنم که روزی به تولدو برمی‌گردم. هر چه باشد باید سری به درون کلیسای جامع آن، که در واقع مدت‌ها مهمترین کلیسای اسپانیا بوده است، هم زد و با دقت بیش‌تر موزه‌های متعدد و کنیسه‌های اطراف را بازدید کرد. کلیسا را از بیرون دیدن هم البته بهت‌انگیز بود. با آن عظمت پس از گذشت هشت قرن جلویت ایستاده است و سبک گوتیکش را فریاد می‌زند. درون کلیسا، ظاهرا کارهایی از ال گرکو و گویا هم یافت می‌شود. البته اگر دوباره گذارم به این‌جا بیافتد، بعید نیست شمشیری هم برای خودم بخرم تا دشمنان را با آن دو نیم کنم!

 ساعت 3 و 4 پس از ساعت‌ها پیاده‌روی در تپه‌های شهر، به رستوران شیکی رفتیم و غذای مفصلی خوردیم: اردک و بره و اشربه‌ی قرمز و سفید و البته در پایان، کیک پنیر و مارزیپان (که به شیرینی با بادام گویند).

 شب از ایستگاه قطار (که خود محصول اوایل قرن و به راستی دیدنی بود) برگشتیم. در ایستگاه تولدو داشتیم صحبت از این‌که "ایرانی ندیدیم" می‌کردیم که به یک گروه دانشجوی ایرانی که از ایتالیا آمده بودند، برخوردیم. در مادرید اتفاق هولناکی پیش آمد و آن این‌که کیفم را (با پاسپورت و کارت اقامات کانادا و خلاصه همه اوراق زندگی) در قطار جا گذاشتم. شکرِ خلق که حواسمان بود و سریع پیدایش کردیم. ساعت 8 به هتل رسدیم. شب در هتل تمام وقت صرف برنامه‌ریزی برای بقیه سفر و کلنجار بین کارت‌های اعتباری و سایت‌های سفر برای رزرو هواپیما و قطار و هتل و ماشین و امثالهم بود. باورتان بشود یا نه تا ساعت 12 شب مشغول همین کار بودیم تا بالاخره برنامه‌یی برای سفر ریختیم که نمی‌گویم تا روز به روز بخوانید.

 فردا سعی می‌کنم عکس‌های تولدو را هم برایتان بفرستم. فعلا شما هم مثل ما که اول وارد شهر شدیم، در کف بمانید!


+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 5:32 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی  |