تبليغاتX
رویاهای تورنتویی - سفرنوشت‌های اروپای غربی، روز اول

رویاهای تورنتویی

نوشته‌های آرش عزیزی

سفرنوشت‌های اروپای غربی، روز اول

به سرم زد که هر شب از اروپا سفرنوشت‌هایم را برای این صفحه بفرستم که شاید خواننده‌ای پیدا کند. کمی که اجاق گرم شد، عکس هم می‌گذارم. این خطوط را از مادرید می‌نویسم و قرار است در این سفر از فرانسه و آلمان هم بازدید کنم. بخوانید و برایم بنویسید.

ــــــــــــــــــــــــــ

چهارشنبه 24 دسامبر:

 

با این که از زور خستگی دارم روی تخت می‌افتم می‌خواهم به قولم وفادار بمانم و هر شب از خاطرات اروپا برایتان بنویسم. به زودی عکس هم می‌فزستم.

 

امروز بالاخره به اسپانیا آمدم. دیشب از تورنتو سوار پرواز کی.ال.ام (هواپیمایی سلطنتی هلند!) شدم و عازم اروپا شدم. اقیانوس را رد کردیم و به آمستردام رسیدیم و سپس عازم مادرید شدیم. به مادرید که رسیدم فورا یک علت برای حال‌گیری پیش آمد و آن گم‌شدن بار بود. جناب هواپیمایی سلطنتی تنها چمدانم را گم کرد و حالا من مانده‌ام بدون حتی یک دست شورت تا روز جمعه که کیفم را بفرستند هتل.

 

از فرودگاه با مترو عازم هتل پوئترا ده تولدو شدم. هتل دقیقا مقابل ایستگاه مترویی به همین نام بود. همین یک ساعت متروسواری و چرخ زدن در فرودگاه و از دم ایستگاه تا هتل رفتن کافی بود تا بوی اروپا را حس کنم و تفاوت آن با آمریکای شمالی بسیار توی چشم می‌زند: بناهای تاریخی زیبا، خیابان‌های شهری و پر از آدم، بارها و کافه‌های شلوغ، آدم‌های خندان و بی‌خیالِ زندگی، سیگار دست همه‌، زوج‌هایی که در خیابان هم را می‌بوسند! چه خوب که این تعطیلات را در اروپا می‌گذرانیم.

 

تا به هتل رسیدم و به دید و بازدید با عموی عزیزم پرداختم،‌ ساعت از شش گذشت. چای خوردیم و راه افتادیم در شهرِ زیبای مادرید. شنیده بودیم مادرید تا صبح بیدار است و فکر می‌کردیم شب قبل از کریسمس لابد این بیداری دو چندان است غافل از این‌که برعکس، شب قبل از کریسمس همه در خانه و پیش اهل و عیال و در حال جشن هستند و خلاصه هر چقدر در خیابان‌ها راه رفتیم دیدیم همه‌جا بسته شده است و حتی رستورانی برای شام خوردن باز نیست. شام هم حواله شد به هتل و کنسروهایی که عمو روز قبل خریده بود و فراوان خوراکی‌های سوغاتِ ایران!

 

البته وقت کردیم در یک بار دوست‌داشتنی آبجویی بزنیم و "تاپاس" مختصری متشکل از سیب‌زمینی‌های لذیذ. (تاپاس به مزه‌یی می‌گویند که در بارهای اسپانیایی سرو می‌شود). بار شلوغ‌، کاشی‌های زیبای اسلامی-اسپانیایی، مردم شلوغ و سیگار به دست و خوش و سرحال ... چه چیزی بهتر از این؟

 

چراغ‌ها خاموش است و نمی‌توانم اسم بناهایی را که شب هنگام از کنارشان رد شدیم نقل کنم: کلیسای جامع بزرگ شهر که صد سالی ساختش طول کشیده و در سال 1992 تمام شده و اقبال چندانی هم بین مادریدی‌ها ندارد – قصر پادشاه و متعلقات – پوئترا دل سول، میدان اصلی و قلب فیزیکی و روحی شهر – میدان پلازا مایو و خیابان‌های اطراف که همه بازمانده‌ی قرون 15 تا 17 هستند و قدم زدن در میان‌شان الحق که صفایی دارد. و البته بازار کریسمسِ پلازا مایو و اسپانیایی‌های سرخوش از سال نو.

 

تا یادم نرفته، کتاب این سفر، دن کیشوت، اثر جاودان سروانتس است. تا همین‌جا 130 صفحه‌ای خواندم و اگر اکنون عمو جان به خواب نرفته بود و چراغ را خاموش نکرده بودم شاید چند صفحه‌ی دیگری ورق می‌زدم که متاسفانه نشد. دن کیشوت بینظیر است و حس و حال خوبی به سفرِ اسپانیا می‌دهد. فردا صبح با قطار عازم تولدو، شهر تاریخی و جز فهرست میراث جهانی یونسکو و از مراکز منطقه‌ی کاستیل لامانش (موطن همین جناب دن کیشوت)، هستیم.

 

هر شب می‌نویسم. سفر اروپای آرش را دنبال کنید!

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 4:27 قبل از ظهر  توسط آرش عزیزی  |