یک آخرهفته و چیزهای دلخواه من...
آخرهفتهی خوبی بود. نه چون چیز خاصی داشت بر عکس چون چیزهای کوچکی که دوست دارم در آن تکرار شد.
یکی از بزرگترین رویدادهایی را که اگر در آن شرکت میکردم حتما حسابی دوستش میداشتم از دست دادم: نمایشگاه سفر و گردشگری. وقت نکردم بروم. در عوض روز شنبه با دوستانم عازم شنا شدم: استخرِ داگلاس اسنو. (در این فکرم که داگلاس اسنو کیست و چرا این استخر را به نام او گذاشتهاند). شمالنشینهای تورنتو، که شامل بیشتر ایرانیها میشود، حتما یک باری به اینجا سر زدهاند. حتی اگر اسمش را ندانند. همان استخر نزدیک میدان مل لستمن را میگویم.
کمتر چیزی را به اندازهی شنا دوست دارم. دوست دارم توی آب شناور شوم و جست بزنم و از این سر به آن سر بروم. دوست دارم توی سونا بنشینم عرق بریزم و با دوستانم صحبت کنم. دوست دارم توی جکوزی بدنم داغ شود و آن خارش بامزه را تحمل کنم. کمبود ورزش در یکی دو سال گذشته بزرگترین ضعف زندگیام بوده است. خیلی کارها که میخواستم کردهام اما هنوز ورزش به بخشی از زندگیام بدل نشده است. عهد میکنم که امسال این اتفاق بیافتد. البته 3 ماه از سال گذشته است و هنوز اتفاقی نیافتاده، اما مطمئن باشید در همین هفته میافتد. مدتهاست که فهمیدهام بدون جسم سالم، مغز هم درست کار نمیکند و هیچ چیز بخوبی نشاط و تازگی که آدم از ورزش میگیرد نیست.
بعد از استخر، عازم دانشگاه تورنتو شدم تا در جشنوارهی رقص شرکت کنم (به عنوان گزارشگر مجلهای محلی). رقص هم از آن یکی چیزهایی است که خیلی دوست دارم... و البته بلد نیستم و هرگز هم یاد نگرفتهام (ولی مطمئنم روزی یاد میگیرم). آه که حاضر بودم نصف چیزهایی که بلدم بدهم و کمی سالسا یا چاچا یاد بگیرم. (خوب شاید نه نصف...).
دیگر نمیخواهم
تک تک کارهایی که کردم از نو بگویم. اما مذاق من با همین جور کارها خوش و خرم میشود.
هدفم در زندگی نوعی روتینِ غیرروتین است. یعنی نمیخواهم کارهای روتین کنم اما میخواهم
زندگیام جوری روی نظم بیافتد که یکسری کارها از قلم نیافتد: و همیشه وقت باشد که
زیر آفتاب دراز بکشم و کتاب بخوانم! (اگر آفتاب سری به این شهر سرمازده و بارانزدهی
ما بزند!).
خوشحالم که کالاهایی نایاب دارم و آناینکه هیچوقت عشق و امید به زندگی و به خودم را از دست نمیدهم! از بدبینی و کلبیمسلکی متنفرم. از اینکه پای منبر بروی که هیچ کاری نمیشود کرد! ای کسانی که فکر میکنید هیچ کاری نمیشود کرد و همه چیز داغان و خراب است، همین یک کار را هم نکنید و از منبرِ لعنتی پایین بیایید.